تبلیغات
اُرُسـی




اُرسی، پنجره ای رنگارنگ رو به شما
http://orosie.ir

.


[ جمعه 11 دی 1394 ] [ 08:08 ب.ظ ] [ مجید ترکابادی ] [ نظرات ]

دو بیت از غزلی


شانه ی یک مرد باشد، تو نباشی چاره چیست؟

روی دوشش درد باشد، تو نباشی چاره چیست؟


یک خیابان، چتر، باران، عصر یک پاییز سرد

برگها هم زرد باشد... تو نباشی، چاره چیست؟






طبقه بندی: غزل بافی،
برچسب ها: شعر پاییز،
[ جمعه 8 آبان 1394 ] [ 04:43 ب.ظ ] [ مجید ترکابادی ] [ نظرات ]
گاهی بیا به خانه ی ما سر بزن رفیق
حتی اگر نبود کسی، در بزن رفیق

من سالهاست منتظر خنجر توام
پایان بده به غائله، دیگر بزن رفیق

گرم است پشتمان به همین جای زخم ها
خنجر بزن رفیق، مکرّر بزن رفیق

اینجا کسی برای کسی جان نمی دهد
خطی به روی آن همه باور بزن رفیق
***
در این جهان امید رهایی نمانده است
با بال مرگ از قفست پر بزن رفیق


1392




طبقه بندی: غزل بافی،
برچسب ها: گاهی بیا به خانه ی ما سر بزن رفیق،
[ دوشنبه 6 مهر 1394 ] [ 09:00 ب.ظ ] [ مجید ترکابادی ] [ نظرات ]
دلتنگ و بی قرار فقط بغض می کنم
چون ابر بی بهار فقط بغض می کنم

هر شب به جای گفتن شعری برای تو
در پشت میز کار فقط بغض میکنم

وقتی میان جمع نشستی, بدون حرف
می ایستم کنار فقط بغض میکنم

باید سر قرار بگویم که عاشقم
اما سر قرار فقط بغض میکنم

حتی به جای آنکه بگویم: بمان...نرو
بی هیچ اختیار فقط بغض میکنم

در راه عشق لاف اناالحق نمی زنم
اری... به روی دار فقط بغض میکنم

ادامه مطلب

طبقه بندی: غزل بافی،
برچسب ها: مجید ترک آبادی، فقط بغض می کنم، وقتی میان جمع نشستی بدون حرف، مجید ترکابادی، بغض،
[ یکشنبه 18 مرداد 1394 ] [ 06:29 ب.ظ ] [ مجید ترکابادی ] [ نظرات ]

دو بیت از غزل



نپرس از من تنها چرا پریشانی
خودت که حال مرا خوب خوب می دانی

منم که هرچه بگویی "برو" نخواهم رفت!
تویی که هرچه بگویم "بمان" نمی مانی!





طبقه بندی: غزل بافی، بیت نوشت،
[ پنجشنبه 11 تیر 1394 ] [ 12:15 ق.ظ ] [ مجید ترکابادی ] [ نظرات ]
برشی از یک داستان کوتاه

یک حرف مانده بود که باید میزدم. اما یادم نیامد! از قبل خیلی فکر کرده بودم به اینکه موقع خداحافظی چه چیزی بگویم. سعی کردم ذهنم را جمع و جور کنم تا یادم بیاید آن یک حرف مهم را. انگار داشت گریه می کرد، اما چشمانش خیس نبود. گفت (( یعنی میخوای برای همیشه خداحافظی کنیم؟ به همین راحتی؟)) گفتم ((خیلی هم راحت نیست. اما باید خداحافظی کنیم)) گفت (( چرا؟ خوب یه چیزی بگو لا اقل! یه دفعه اومدی میگی میخوای بری. با توام)) آخرین کلمه را طوری فریاد زد که انگار هم التماس میکند و هم تنفرش را نشان میدهد. دستانم را باز کردم و در آغوش گرفتمش. کم کم سرش را گذاشت روی شانه ام. دهنم را بردم نزدیک گوشش تا چیزی بگویم. تا حرفی بزنم. آن حرف مهم را. حرفی که از قبل خیلی به آن فکر کرده بودم. حس کردم شانه ام خیس شده. پرسید: ((چرا میخوای بری؟)) هرچه فکر کردم یادم نیامد.




طبقه بندی: دل نوشت، داستان کوتاه،
[ یکشنبه 24 خرداد 1394 ] [ 12:34 ق.ظ ] [ مجید ترکابادی ] [ نظرات ]

چشم بستم که شدم غرق خیالی الکی
قصه ی عاشقی و شوق وصالی الکی

فرض کردم که تو هم عاشق چشمم شدی و...
همه ی دلخوشیم فرض محالی الکی

پر کشیدیم چه نقاشی زیبایی شد
آسمانی الکی با پر و بالی الکی

"درس خواندی؟ چه خبر؟ حال شما؟ خوبی که؟"
عشق پنهانی من پشت سؤالی الکی !

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد*
ما رسیدیم به هم آخر فالی الکی....






حافظ:
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد        
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد






طبقه بندی: غزل بافی،
برچسب ها: درس خواندی چه خبر حال شما خوبی که؟، عشق پنهانی من پشت سوالی الکی،
[ سه شنبه 12 خرداد 1394 ] [ 04:15 ب.ظ ] [ مجید ترکابادی ] [ نظرات ]

هی فکر می کنم که چگونه؟ چرا؟ چطور؟

من سالهاست گریه نکردم، شما چطور؟

من سالهاست عاشق چشمی نبوده ام
حالا نگاه کن منِ پر ادّعا چطور...
بگذشتم از غرورم و با چشم های خیس
ساکت نشسته ام که بفهمم تو را چطور...
وصفت کنم الهه ی پنهان میان شعر
شیطان بخوانمت؟ نه... فرشته؟ خدا چطور؟

این کوچه ها به غربتم اقرار می کنند
اینها که دیده اند به دیوارها چطور....

هی فکر می کنم که چه شد عاشقت شدم؟
هی فکر می کنم که چرا؟ کی؟ کجا؟ چطور؟





طبقه بندی: غزل بافی،
برچسب ها: مجید ترک آبادی، هی فکر می کنم که چه شد عاشقت شدم؟،
[ شنبه 19 اردیبهشت 1394 ] [ 09:52 ب.ظ ] [ مجید ترکابادی ] [ نظرات ]
هر مرد فقط یک وظیفه دارد و آن این است که در جست و جوی خویشتن باشد، به اراده ی استوار و پایدار دست یابد، و به راه خود، به هرجا که منتهی می شود ادامه بدهد. من اغلب با تصاویر آینده بازی می کردم، خواب نقش هایی را می دیدم که ممکن بود به من سپرده شوند - شاید نقش یک شاعر، یک پیامبر یا یک نقاش یا پیشه هایی از همین گونه. همه اش بیهوده بود. من نیامده بودم شعر بسرایم یا نقاشی بکشم. برای این هدف نه من آمده بودم نه فرد دیگری. هر کس با یک حقیقت رو به رو است: راه رسیدن به خویش را بیابد.

دمیان، فصل یعقوب و فرشته
هرمان هسه


در راهروها کسی نیست و گه گاه صدای ضعیف چند دانشجو به گوش می رسد. دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران. از معدود دانشکده هایی که وقتی در طبقاتش قدم می زنم، حال و هوای خاص و مبهمی به من دست می دهد. چند دقیقه ای از اتمام مستند قیصر امین پور می گذرد. بعد از اتمام فیلم سالن را سریع ترک میکنم. محمد هنوز در سالن نمایش است و مشغول صحبت کردن با همسر قیصر امین پور و آقای منوچهر مشیری. قدم زدن در راهروهای ساکت و قدیمی دانشکده، برایم شیرین و خاص است. احساس مبهمی دارم. دلم میخواهد مثل چند ماه پیش بتوانم راحت و روان شعر بگویم. فضایش آنقدر برایم الهام بخش است که با خودم فکر می کنم اصلا کاش ادبیات می خواندم تا در این دانشکده رفت و آمد کنم!
بالاخره محمد بیرون می آید و بعد از چندین ماه، حال و احوال می کنیم. دورادور خبر داشتم که درگیر ساختن مستند و فیلم کوتاه شده است. می پرسد "خب... حالا چیکارا می کنی؟" می گویم که کمی دانشجو هستم و کمی کارمند. می پرسد کارمند کجا؟ برایش شرح میدهم که فعالیت شرکت در زمینه تجارت الکترونیک و اینهاست و اتفاقا کار من متنوع و خوشایند است. کمی سکوت می کند. با لحن خاص خودش می گوید: حقیقتا برایت خیلی خوشحالم که می بینم مشغول به فعالیت حرفه ای هستی و پیشرفت کرده ای... اما راستش کمی ناراحت شدم. از حرفش کمی تعجب می کنم. قبل از آنکه بپرسم چرا خودش می گوید. می گوید که دوست نداشته بعد از چند وقت که مرا می بیند، خبردار شود که از دنیای ادبیات و هنر جدا شده ام. می گوید تو باید در فرهنگ بمانی! از در دانشکده بیرون آمده ایم و آرام آرام به سمت درب اصلی می رویم. چند دانشجوی دختر و پسر روی نیمکت نشسته اند و صحبت می کنند. می گوید: کار خوب است، کسب درآمد خوب است... اما... اینها را با هر کسی در میان نمی گذارم ها... اما می دانم مثل هم هستیم. تو منظورم را می فهمی. کار خوب است، اما واقعا از خودت راضی هستی؟ از وضعیتت؟ از کاری که میکنی؟ ناگهان یاد چند ساعت پیش خودم می افتم. برایش توضیح می دهم که حدود ساعت 2 ظهر، وقتی سعی می کردم از ساعت Gucci عکسی تبلیغاتی بگیرم، ناگهان چه یاس و احساس پوچی ای بر من چیره شد. درست وقتی که از دریچه دوربین به صفحه ساعت زل زده بودم تا عقربه ثانیه شمار به جای مناسبش برسد و شاتر را بزنم، از خودم پرسیدم اصلا معلوم هست چه کار می کنی؟ چند وقت است شعر نگفته ای؟ نویسندگی چه شد؟ بعد سیل سوالها چنان به ذهنم هجوم آوردند که دیگر نتوانستم درست کار کنم. سردرد عجیبی گرفتم و کار برایم غیر قابل تحمل شد.
می گوید همیشه از خودش می پرسیده که چرا پدر من در خانه اینقدر کم کتاب می خواند! الان در سن 27 سالگی فهمیدم چرا و این مساله دیوانه ام می کند. می گوید آدمی که نتواند کتاب بخواند به چه دردی می خورد؟ یعنی حاصل زندگی ما چه می شود؟ اینکه بیاییم و برویم و همین؟ می گوید تمام آرزویش این است که بتواند ساخت مستندش را تمام کند تا شاید کمی احساس رضایت کند. از من درباره کتاب شعرم می پرسد و می گویم چندین بار اقدام کرده ام و باز سرد شده ام و متوقفش کرده ام و دوباره قصد کردم منتشرش کنم و دوباره... می گوید به مسیر خودت برگرد. همان حال و هوای خودت را پیدا کن. می گویم اما آخر بدون پول... بدون کار نمی شود که. عینکش را بر می دارد، چشمانش را می مالد و می گوید: قبول دارم. اما هرطور شده به راه خودت برگرد. اگر الان نتوانیم به خاطر سختی ها مسیر درستمان را پیدا کنیم، معلوم نیست در آینده بشود. اصلا معلوم نیست آینده مان چه بشود. حرفش را قبول دارم. همیشه از این ترس داشتم که شعرهایی که میخواستم بگویم، داستانی که می خواستم بنویسم، عکسی که می خواستم بگیرم، همه و همه مثل غدّه ای بدخیم در گلویم گیر کند. طوری که حسرت انجامش همیشه در وجودم بماند. اینکه زندگی کنی اما از درون احساس تباهی کنی. اینکه نتوانسته باشی خودت را اغنا کنی. این فکر که بدون هیچ اثر و تولیدی از دنیا بروم، دیوانه ام می کند. به محمد می گویم که همین چند کلمه صحبت چقدر برایم تاثیر گذار و مهم بوده است. هرچند دوست داشتم صحبتمان ادامه پیدا کند، اما به ناچار از هم جدا می شویم.
عرض خیابان انقلاب را طی می کنم. سمت چپم دانشگاه تهران و سمت راستم قطار ماشین ها و آدم ها. از این همه شلوغی و رفت آمد به وحشت می افتم. کجا می روم؟ آن پیرمرد با آن عصایش کجا می رود؟ از کجا آمده؟ به چه چیز فکر می کند؟ یا همین دختر و پسری که خنده کنان از کنارم رد شدند. بعد از خنده ها چه می شود؟ یا همین فرفره فروش که ماه پیش اینجا نشسته بود و حالا نیست. احساس می کنم زندگی می خواهد مرا منجمد کند. صبح بروم و شب برگردم.
صبح بروم و شب برگردم. صبح بروم و شب برگردم. صبح بروم و شب برگردم. بگویم و بخندم. بخوابم و بیدار شوم. یخ زده و بی حرکت. من از انجماد می ترسم. از اینکه صبح بروم و شب برگردم. می خواهم کار کنم. اما چه کار؟ اصلا چه کار می توانم انجام بدهم وسط این همه شلوغی و یخ زدگی؟ تا دیر نشده باید کاری کنم./ باید که کاری بکنم./ وقتش شده که کاری بکنم./ وقتش شده که آماده ی کاری بشوم/ ((وقت آن است که آماده ی کاری بشوم))
مترو خیلی شلوغ است و من بیخواب. آنقدر که چشمانم را به زور باز نگه می دارم. یاد حرف محمد می افتم. ((آدمی که کتاب نخواند هپلی می شود)) با خودم زمزمه می کنم: وقت آن است که آماده ی کاری بشوم. کتابم را از کیفم در می آوردم. سعی میکنم با دست چپ دستگیره را بگیرم و با دست راست کتاب را باز نگه دارم. نشانه ی قبلی را پیدا میکنم. فصل آخر: شروع پایان.




طبقه بندی: دل نوشت،
برچسب ها: دمیان، هرمان هسه،
[ دوشنبه 7 اردیبهشت 1394 ] [ 10:19 ب.ظ ] [ مجید ترکابادی ] [ نظرات ]
از عکس نوشته های اینستاگرامی


بهش گفتم بعضیا ذاتا سیگاری هستن. حتی ممکنه تا حالا یک نخ هم سیگار نکشیده باشن، اما سیگارین! همیشه سیگار می کشن. تو ذهنشون، تو فکرشون، تو خنده ها، تو غم...یکم اخم کرد. گفت تو چی؟ ذاتا سیگاری هستی؟ گفتم آره.. هستم. گفت چه وقتایی سیگار میکشی؟
گفتم وقتایی که تو نیستی...
گفت من؟ من کی نیستم؟
گفتم همیشه... تو همیشه نیستی. من همیشه سیگار می کشم. تو ذهنم، تو شعرم، تو خنده ام...
گفت این قدر سیگار نکش.
گفتم یکم باش... فقط یکم... یکم باش.





طبقه بندی: عکس نوشت، دل نوشت،
[ پنجشنبه 27 فروردین 1394 ] [ 07:14 ب.ظ ] [ مجید ترکابادی ] [ نظرات ]
از یادداشت های دوران آموزشی
پادگان خاتمی یزد/ 20 فروردین ماه 1393

تیرهایم به هدف خورد یا نه را نفهمیدم. اما می دانستم که تیرهایم را باید شلیک کنم. شلیک کردم. بعد گفتند بروید سیبل را ببینید و دور تیرهایتان با ماژیک خط بکشید. 16 تیر داشتم که 3تای آنها برای قلق گیری بود و ارزشی نداشت. سیبل را خوب نگاه می کردم. جای تیرهای سربازان قبلی هنوز مشخص بود. دور بعضی هاش با ماژیک قرمز و بعضی ها با ماژیک سبز خط کشیده شده بود. آنها که خط نداشت، تیرهای من بود. چندتاش به هدف خورده بود. خوشحال شدم. از اینکه دیدم آنفدر هم بی نتیجه نبوده. تیر را باید شلیک کرد، شاید بخورد... شاید نخورد... اما اگر بخورد به هدف عالی می شود. (مزن تیر خطا آرام بنشین و مگیر از خود). تیر را باید زد، من هم زدم. خورد؟ (تماشای غزالی را که از دست تو خواهد رفت). گفتند برگردید به جایگاه و خشاب ها را تحویل دهید.
20 دقیقه ای باید راه می رفتیم تا آسایشگاه. بچه ها به صف شدند، صلوات می فرستادند و می رفتند. سرهنگ داد زد: "بی صدا حرکت کنید". ما هم به بچه ها گفتیم بی صدا حرکت کنید. سرهنگ عصبانی بود. خیلی عصبانی. به خاطر گندی که صبح بچه ها جلوی سردار زده بودند و قرار بود به خاطرش کلی جریمه شویم. سرهنگ گفت: (( کی گفت صلوات نفرستید؟)) من و ارشد رفتیم دفتر فرماندهی. داشتند فرم تجدید دوره ی رضا اصفهانی را پر می کردند. یکبار به او گفته بودم که باورم نمی شود تو بیدار باشی و نخندی. رضا اصفهانی با آن قد کوتاهش، بغ کرده بود گوشه ی دفتر. انگار قدش کوتاهتر شده بود. سرهنگ با همان لحن محکمش داد کشید: ((چرا گفتی صلوات نفرستن؟)) این را که می گفت نگاهش روی برگه بود و من را نمی دید. گفتم فکر می کنم شما با گروهان 22 بودید که بی صدا حرکت کنند و ما چون انتهای صف بودیم، فکر کردیم با ما هستید و میخواستیم انتقاــ... سرش را تندی آورد بالا و من را نگاه کرد. آمد رو به رویم ایستاد و زل زد به صورتم. دو کتفم را محکم فشار داد و چسباند به دیوار. با خنده ی مبهمی که این وقتها به صورتش می افتاد دوباره پرسید: ((چرا گفتی صلوات نفرستن؟)) دوباره همان حرفها را زدم. گفت اهل کجائی؟ گفتم تهران. خنده ی مبهمش بیشتر شد. به ارشد گفت رفتی یک نفر آدم مظلوم با خودت آوردی که قضیه به خیر برسد؟ به من گفت: ((گردنت را بشکنم؟)) گفتم دنیا گردن ما را شکسته سرهنگ. منظورم از دنیا، دنیای خودم بود. غرور مرد حکم گردنش را دارد. وقتی غرورش بشکند، انگار گردنش شکسته. گفتم دنیا گردن ما را شکسته سرهنگ. کاش گردنم را شکسته بودی به جای غرورم. میخواستم وارد دنیایت شوم. گفتی اینطوری رد نمی شوی از دَر که وارد دنیایم شوی. باید بشکنی. غرورم را شکستم. غرورم که شکست از در رد شدم و آمدم مقابلت و گفتم دنیای من می شوی؟ گفتی با این گردن شکسته؟ گفتم دنیا گردن ما را شکسته سرهنگ. گفتی اصلا تو از دنیای من چه می دانی؟ گفتم دنیای من می شوی؟ خندیدی... گفتی با این گردن شکسته؟ گفتم گردنم را تو شکستی... گفتی دلت چه؟ دلت هم شکسته؟ اشک در چشمان رضا اصفهانی جمع شده بود. گفت سرهنگ می شود گذشت کنید؟ سرهنگ گفت نوبت تو هم می رسد، فعلا همان گوشه منتظر باش. گفتم دنیا گردن ما را شکسته سرهنگ. گفت دلت چه؟ دلت هم شکسته؟ بچه ها می گویند شعر می گویی، راست می گویند؟ گفتم گاهی. خنده ی مبهمش بیشتر شده بود. ساکت ماندم. گفتم گردنم را تو خودت شکستی. بعد اشک در چشمهایت جمع شد. بعد دستمال گرفتی جلوی صورتت و رفتی و دیگر تو را ندیدم. گفتم رضا باورم نمی شود که تو بیدار باشی و نخندی. تو رفتی و من دنبالت دویدم. هر قدر می دویدم باز تو تندتر می رفتی. هرقدر صدا می زدم بر نمی گشتی. با یک دست دستمال جلوی صورتت را گرفته بودی و تند تند می رفتی.
دنباله ی شالت انگار اندازه ی دنیا کشیده شده بود و در هوا چرخ می خورد. شالت می خورد به صورتم. گفتم صبر کن و تو تندتر رفتی. گم شدم. در دنیایی که بزرگ بود و هیچ چیز در آن نبود، جز تو. گفتم لا اقل دَر را نشانم بده، می خواهم برگردم! گفتی با این گردن شکسته؟ گفتم دنیا گردن ما را شکسته سرهنگ. گفت برو دنبال کارت، ساعت 2 تا 3:15 صبح هم باید نگهبانی بدهی. رضا اصفهانی بغ کرده بود گوشه ی دفتر. انگار قدش کوتاهتر شده بود.



طبقه بندی: دل نوشت،
برچسب ها: سربازی، خاتمی یزد،
[ جمعه 22 اسفند 1393 ] [ 10:05 ب.ظ ] [ مجید ترکابادی ] [ نظرات ]

آه که می زند برون ، از سر و سینه موج خون
 من چه کنم که از درون دست تو می کشد کمان
 پیش تو ، جامه در برم نعره زند که بر درم
 آمدمت که بنگرم گریه نمی دهد امان...

سایه


پرسیدم: پس کجان؟ چرا من نمی بینمشون؟ گفت مگه قراره همه رو ببینی؟ گفتم آخه اینطوی که نمیشی، بالاخره باید یه نشونی ازشون پیدا کنم. خندید. گفت یعنی تا حالا نشونی ازشون پیدا نکردی؟ گفتم اصلا تو تا حالا فرشته دیدی؟ یکم مکث کرد، تسبیح عقیقش رو چرخوند و گفت: نه. گفتم مامان... از بچگی گفتی دوتا فرشته رو شونه هام نشستن، پس کجان؟ من حتی سنگینی شونم احساس نمی کنم. تو سنگینی فرشته هات رو احساس می کنی؟
گفت من تا حالا ندیدمشون، سنگینی شونم احساس نکردم، اما حتم دارم مادربزرگ چندبار صداشون رو شنیده. گفت خودش دیده که مادربزرگ دم صبحی با سجاده اش حرف میزده، گفت خودش با چشای خودش دیده که مادربزرگ سرش رو گذاشته بوده روی مهر و آروم صحبت میکرده. گفت تازه چندبار هم بوی فرشته ها از لای قرآن مادر بزرگ بلند شده، گفت اگه باور نمی کنی خودت برو قرآنش رو باز کن. گفت باید برم پیش مادربزرگ، باید به اون بگم دعا کنه. اون سنگینی فرشته هاش رو احساس میکنه، بوشون رو احساس میکنه، حتم داره صداشونم شنیده. صدای بالهاشون که میرفتن تو آسمونا پیغام مادربزرگ رو به خدا برسونن. گفت اون نفسش حقه، فرشته ها گوش به زنگ صداشن.
گفتم اصلا فرشته ها میتونن از پله ها برن بالا؟ فرشته ها میتونن پشت شیشه وایسن و گریه کنن؟ اصلا فرشته ها از شیشه رد میشن؟
گفت اگه دلت شیشه ای باشه، آره ازش رد میشن. وقتی که از دل شیشه ای رد بشن، اون وقت دلت میشکنه. گفت اینها رو مادر بزرگ گفته. گفته خیلی خوبه که دلت بشکنه. اصلش باید دلت بشکنه. دلت که بشکنه، فرشته ها میرن تا آسمون و پیغامت رو میدن به خدا. کی میدونه، شاید خدا بیاد پایین و ببین تو دلت چه خبره. گفت باید برم پیش مادر بزرگ، اون چند بار دلش شکسته، واسه همینه که صبحا تا طلوع آفتاب بیدار میمونه و با فرشته ها صحبت میکنه. واسه همینه که قرآنش بوی بال فرشته میده. گفت مطمئنه که فرشته ها پشت شیشه وایسادن و دارن گریه میکنن، دعا میکنن. گفت فرشته ها امین هستن، باید همه چی رو بهشون بگی. گفت خودش دیده که مادربزرگ این طرف شیشه وایساده و با فرشته ها حرف زده، حتمی صداشون رو شنیده. کی میدونه... شاید اصلا دیده باشدشون.... الله اعلم.






طبقه بندی: بیت نوشت،
[ سه شنبه 21 بهمن 1393 ] [ 07:30 ب.ظ ] [ مجید ترکابادی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 4 :: 1 2 3 4

درباره وبلاگ

مجید ترکابادی


این وبلاگ به روز نمی شود. اینجا می شود مرا دید و خواند:
http://orosie.ir

[گاه آبی، گاه زرد، گاه سبز
و حتی گاهی قرمز.
خانه ام را رنگ رنگ می بینی
از پشت اُرُســـی ...
اما خانه ی من یکرنگ است
تنها یک رنگ
به رنگ عشق]
آخرین عکس در اینستاگرام

گم شده ام/بین هزاران هزار مساله ی کوچک/فقط به این بهانه که "داری بزرگ می شوی"/
دلم تنگ شده/برای یک گریه ی یکریز/جلو ویترین مغازه/به بهانه ی یک آبنبات چوبی./
می خواهم/وسط همین خیابان/گریه کنم/و جیغ بکشم/و پاهایم را روی زمین بکوبم/به بهانه ای ساده/به بهانه ی یک آبنبات چوبی./
میخواهم بزرگ نشوم
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Instagram
Majid Torkabadi's book recommendations, liked quotes, book clubs, book trivia, book lists (read shelf)