تبلیغات
اُرُسـی

مقابل آینه ایستاده بود و رژ لبش را پر رنگ می کرد. او همیشه بعد از تمام شدن کارش دوباره آرایشش را تکمیل می کرد . سرش را برگرداند و نگاهی به تخت خواب انداخت . لب هایش را به هم مالید و گفت :
(( نمی خوای هیکل گنده ات رو جمع کنی بری ؟ ))
مرد به زحمت سرش را از روی بالشت بلند کرد و با چشمان نیمه باز هیکل زن را برانداز کرد . بعد گویی تمام انرژی اش تمام شده باشد ، سرش را دوباره روی بالشت گذاشت. جز خش خش پنکه صدای دیگری خلوتشان را به هم نمی زد . مرد با صدای گرفته گفت :
(( انگار یادت رفته اینجا خونه منه . اینجا که لونه تون نیست خانومی ... ))
زن که انگار جرقه ای در ذهنش خورده باشد ، بعد از مکث کوتاهی گفت :
(( WOW … راس میگی تپل . پاک یادم رفته بود . با اینکه چند ساله از لونه اومدم بیرون ، بازم بعضی وقتا یادم میره . سیمین گفته اونایی که تازه کارن باید یه 3،4 ماهی لونه باشن . بعد که خانوم شدن ، می تونن برن بیرون کار کنن . به تازه کارا میگیم جوجو . گوش می دی ؟
تازه جوجوها مایه تیله گیرشون نمیاد ، فقط یاد میگیرن چیکار کنن . ولی خانوما  مثل من پول می گیرن. می فهمی ؟ پول... ))
مرد غلتی روی تخت زد و به روی شکم خوابید . نگاهش به ساعت روی میز عسلی کنار تخت بود . لحظاتی عقربه ی ثانیه شمار را دنبال کرد و گفت :
(( اولا که اسم من امین ِ ، نه تپلی . دوما که ... راستی گفتی اسمت چی بود ؟ ))
زن گفت : (( آنی ، آنی صدام می کنن. ))
مرد ادامه داد : (( دوما که هانی خانوم ...))
زن این بار با صدای بلند تر گفت : (( می گم آنی . نمی فهمی ؟ کری ؟ آآآنی ...))
مرد با تعجب پرسید : (( آنی ؟ یعنی اولش الفِ ؟ اینکه مسخره اس . یعنی یهویی ، یه دفعه ای . تازه میشه یه جور دیگه هم خوندش .))
و بعد با صدای بلند شروع کردن به خندیدن . آنی همینطور که سعی میرد ته مانده ی کِرِم پف لب را بیرون بکشد گفت : (( ببین بچه پولدار امین رو هم اگه دوتا حرفش رو کم کنی میشه یه جور دیگه خوند. خیلی چیزا رو اگه بتونی عوض کنی یه جور دیگه میشن . ولی خوب نمیشه . همه ی مسخره گی این دنیای بی صاحاب هم همینه . گوش می دی ؟ مثلا من آرزومه برگردم به 6 سال پیش و به جای اینکه ساعت 2 نصف شب با پای پیاده از خونه ی مریم برگردم ، ازش پول قرض بگیرم و با تاکسی بیام . اون موقع اون دوتا عوضی نمی ریختن سرم و من الان اینجا نبودم . ولی نمیشه . نمیشه عوضش کرد . هیچ کاریش نمی تونی بکنی . می فهمی ؟ ))
مرد ته مانده ی مشروب خانگی اش را نوشید و با صدایی نازک گفت :
(( بیا اینجا خانومی . بیا پیش خودم بگو کی اذیتت کرده ؟ سیمین ؟ سیمین بده ، دعواش می کنم. ))
زن روی کاناپه ی کنار تخت نشست و پاهایش را دراز کرد روی میز . سیگاری روشن کرد و انگار که با خودش حرف می زند گفت : (( هی سیمین ... اگه مطمئن بشم می کشمت. ))
مرد کم کم کنترلش را بیشتر از دست می داد . مانند کسی که ترانه ای را با آهنگ می خواند فریاد کشید :
(( کشتن بده ... کشتن بده ... اما تو خوبی ، تو خوبی ... تو ماهی ... تو ماهی ، ولی کشتن بده ... ولی کشتن بده ...))
آنی دود سیگارش را به طرف پنکه فوت کرد و گفت :
(( هما میگه همه ی اینا کار سیمینه . میگه اون خیلی باهوش و تمام این بدبختی ها نقشه ی سیمینِ . به اونم تجاوز شده ، مثل من . دو تا مرد قد بلند با کاپشن چرمی ، نزدیک میدون کاج . میگه سیمین خودش اونا رو می فرسته تا دخل دخترا رو بیارن . بعد یه دفعه پیداش میشه و نقش همدرد و دایه رو بازی می کنه . خیلی هم غیر واقعی نیست .  
من اون شب خونه نرفتم . گوش می دی ؟ رفتم توی پارک ، یادم نیست کجا بود . نزدیک صبح بود که سیمین سر و کله اش پیدا شد . بهش گفتم که دیشب چی شده و نمی تونم برم خونه . اونم گفت که اگه باهاش برم همه چیز رو مثل روز اول می کنه . به خودم که اومدم دیدم کار از کار گذشته و شدم یه خانوم . ))
مرد که حالت مستی اش از بین نرفته بود گفت : (( هما... جون ... ))
آنی دنبال حرفش رو گرفت
- هما دیگه فرسوده شده گنده بک . باب میل شیکم شما نیست . برا همین پیش سیمین منشی گری می کنه . می گفت تازگیا دو تا جوجو آوردن که داستان اونام مثل ماست. ولی نه میدون کاج ، نزدیک خاوران . همین روزاست که دخل سیمین رو میاریم .
مرد که در آن لحضه هیچ شباهتی به جراح دندانپزشک دکتر امین خجسته نداشت ، گفت :
(( ببنیم تو هم بلدی منشی باشی ؟ فقط باید گوشی رو برداری و بگی الو..بله... همین . البته این کار رو برای مردم انجام می دی . بعضی وقت ها هم یه کارایی برای من . ))
آنی که پیشنهاد کار در مطب اصلا برایش جذاب نبود گفت :
(( یه بار تو روزنامه آگهی استخدام منشی دیدم . شرکت بازرگانی بود . وقتی رفتم اونجا دیدم اوه چه خبره . یه عالم خانوم تر و تمیز اومده بودن . بعد یه فرم بهمون دادن که پر کنیم . داشت خوب پیش می رفت تا به اون سوال مسخره رسیدم :
لطفا برنامه ی روزانه ی خود را شرح دهید .
منم نوشتم :
بیدار می شوم . با او می خوابم . بیدار می شوم . با خود که دیگر خود نیست می خوابم . بیدار می شوم . با او می خوابم که این او آن او نیست ! ))
مرد تکانی خورد و طاق باز دراز کشید . سینه اش را خاراند  و با خنده گفت :
(( فهمیدن یعنی چی ؟ ))
زن گفت : (( نه ... یه مشت پولدار بی سواد . ))
مرد نگاهی عمیق به صورت آنی انداخت و ادامه داد :
(( بیخیال . تو خیلی جیگری . مخصوصا الآن با این آرایشا . چقدر خوشکل شدی ، ناز شدی ))


سیگار به انتهایش رسیده بود که مرد بلند شد تا آبی به صورتش بزند . کمی به خود آمده بود و اگر پیراهن 100 هزار تومانی اش را به تن می کرد ، خیلی بیشتر شبیه دکتر خجسته می شد . دقایقی در سکوت گذشت . گویی هردو به دنیای خود رفته بودند و دوست نداشتند کسی مزاحمشان شود . دکتر خجسته حرف های چند دقیقه پیش آنی را به خاطر آورد و پرسید :
(( حالا چرا " و خود که دیگر خود نیست " ؟))
آنی سرش رو به پشت کاناپه تکیه داده بود و خیره خیره به سقف نگاه می کرد :
(( چون من دیگه من نیستم . هما هم دیگه هما نیست . اگه ازش بپرسی چی کار می کردی میگه خودفروشی . چون دیگه هیچی براش نمونده بوده جز خودش و بچه اش باید سیر بشه . ولی من الآن خودفروشی نمی کنم . البته خودم رو فروختم . همون روزی که سیمین منو با اون پیرمرده توی لونه تنها گذاشت خودم رو فروختم . به نظرم ما نمی تونیم هی خودمون رو بفروشیم . ماها هممون ، من ، هما ، سیمین ، اون دوتا جوجو ... هممون یه بار خودمون رو فروختیم و الآن مال خودمون نیستیم . مال هیچ کس نیستیم. مال خدا هم نیستیم . اگه برا خدا بودیم اون مراقبمون بود و راضی نمی شد این کارو بکنیم . مال اونم نیستیم . ما هیچی نیستیم .  گوش می دی ؟ هیچی . هما میگه این حرفات کفره . برام عجیبه که اون به خدا ایمان داره و از کفرش می ترسه . آخه نمی دونم مگه دیگه چه کاری مونده که ما نکردیم؟ حتی شب قدر هم میره مَچّد . بهش می گم آخه عجوزه  تو می ری مچّد چی می گی ؟ به اون خدایی که وِلِت کرده میگی غلط کردم ؟ اصلا گیرم که خدا هست . خوب آخه نفهم ، اگه میگی غلط کردم پس چرا هنوز همون غلط رو می کنی ؟ خودش هم نمی دونه . گوش میدی ؟ ))
مرد کت و شلوارش را به تن کرده بود . عینک براقش را به چشم زد . حالا شبیه دکتر امین خجسته بود . کارتش را به همراه یک دسته اسکناس دو هزار تومانی روی میز گذاشت و گفت :
(( به هر حال من به یک منشی نیاز دارم . ))
زن پول ها را برداشت و ازاتاق خارج شد .


آنی وارد خانه شد و لامپ آشپزخانه را روشن کرد . یک پارچ آب از یخچال بیرون آورد و سر کشید . دخترش کم کم از تاریکی اتاق بیرون آمد و با صدای معصومانه اش گفت :
((مگه نگفتی نباید ازپارچ آب خورد ؟ پس لیوان برای چیه ؟ ))
زن به سرعت پارچ را از جلوی لبانش دور کرد و دستی به سر دختر کشید :
- ای شیطون . هنوز بیداری ؟ بذار مامان صورتش رو پاک کنه ، دوباره زودی میاد ...
دخترک گوشه ی اتاف نشست و مشغول ورق زدن آلبوم عکس شد . آنی جلوی آینه دستشویی مشغول پاک کرد آرایش ها بود . ناخن های مصنوعی را جدا کرد و صورتش را شست .  به اتاق برگشت و کنار دخترش نشست . لحظاتی به چشمان همدیگر زل زدند . ناخودآگاه قطره ی اشکی از گوشه ی چشمش جاری شد . دخترک دستان مادر را لمس کرد و گفت :
(( مامی چقدر خوشکل شدی ، ناز شدی . ))
و دوباره سرگرم ورق زدن آلبوم شد ، دنبال عکس پدرش .



طبقه بندی: داستان کوتاه،
دنبالک ها: همین مطلب در وبلاگ قبلی،
[ جمعه 2 مهر 1389 ] [ 12:14 ق.ظ ] [ مجید ترکابادی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

مجید ترکابادی


این وبلاگ به روز نمی شود. اینجا می شود مرا دید و خواند:
http://orosie.ir

[گاه آبی، گاه زرد، گاه سبز
و حتی گاهی قرمز.
خانه ام را رنگ رنگ می بینی
از پشت اُرُســـی ...
اما خانه ی من یکرنگ است
تنها یک رنگ
به رنگ عشق]
آخرین عکس در اینستاگرام

گم شده ام/بین هزاران هزار مساله ی کوچک/فقط به این بهانه که "داری بزرگ می شوی"/
دلم تنگ شده/برای یک گریه ی یکریز/جلو ویترین مغازه/به بهانه ی یک آبنبات چوبی./
می خواهم/وسط همین خیابان/گریه کنم/و جیغ بکشم/و پاهایم را روی زمین بکوبم/به بهانه ای ساده/به بهانه ی یک آبنبات چوبی./
میخواهم بزرگ نشوم
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Instagram
Majid Torkabadi's book recommendations, liked quotes, book clubs, book trivia, book lists (read shelf)