تبلیغات
اُرُسـی


           هندزفری را آنقدر در گوشم فشار داده ام که صدای شهر را نمی شنوم. پیاده خیابان انقلاب را گز می کنم. نشسته است کنار پیاده رو و حواسش به کار خودش است. چشمم را میگیرد، اما بی تفاوت از مقابلش عبور می کنم. به در دانشگاه که می رسم، بر می گردم و از دور دوباره نگاهش می کنم. دوربین هم همراهم هست. هندزفری را در می آورم. صدای شهر می ریزد در سرم. بر می گردم خودم را می رسانم بالای سرش. داردی چیزی روی کاغذ مینویسد. می گویم:
سلام جوون...
سرش را بالا می آورد و با خنده سلام می کند. دستش را هم بلند می کند که با هم دست بدهیم. می نشینم. می گویم: هزار تومن ن ن ن ؟ چه خبره؟ مگه موتور F16 درست می کنی؟
می گوید باید خرجم را در بیاورم. بیشتر که صحبت می کنیم، می فهمم بچه ی اهواز است و وقتی می پرسم تهران چه کار می کنی، می گوید که فرفره می فروشد! نمی دانم کجای این پاسخ ساده می تواند حضور یک جوان 28-9 ساله ی اهوازی را در تهران توجیه کند، اما کاملا قانع می شوم! می گوید روزی 30 یا 40 تا فرفره می فروشد و خلق الله با آنها فر می خورند توی شهر. سر دستی که حساب می کنم، می فهمم چرا قانع شدم از فرفره فروشی اش در تهران!!! می گویم "بابای من اینقدر در آمد نداره ! " آمار حقوق تهرانی ها را دارد. می گوید یعنی بابای تو ماهی 900 هزار تومن حقوق نداره. خنده ام میگیرد. میگویم اجازه می دهی از کار و کاسبی ات عکس بگیرم؟ استقبال میکند، کنار خودش جا باز می کند که مثلا بشینم کنارش. دوربین را در می آورم و می گویم که میخواهم از خودش عکس بگیرم. تنها. چون من با این قیافه اگر بشینم کنارش، عکسمان خراب می شود. می خندد. خودش موقع عکس گرفتن برایم قیافه می گیرد. به او قول می دهم که کارش را تبلیغ کنم و عکسش را پخش کنم.
از او می خواهم یک فرفره ی آبی به من بدهد. می پرسد ((آبیه استقلال یا آبیه چلسی؟)) بادی می وزد و فرفره ها روی جعبه فر میخورند. می گویم آبیه آسمان. فرفره ی آبی را بر میدارد و برچسب شماره اش را روی چوبش می چسباند. میگوید: (( اما چلسی بهتره. این استقلالیا شوت بلد نیستن بزنن! )) فرفره را میگیرم (( فقط آبیِ آسمون...)) بین خنده هایش میگوید: ((تهران که آسمونش آبی نیست.)) بعدهم زیر لب با خودش حرف می زند که نمی فهمم چه می گوید. قول می دهم که بازهم بروم پیشش. دوباره کاغذ و خودکارش را در می آورد و با خطی نه چندان خوانا می نویسد: (( فرفره ی آبی. یک عدد.))
هندزفری را فشار می دهم داخل گوشم. صدای شهر قطع می شود. با دست راست فرفره ی آبی را گرفته ام. دستم تاب می خورد و فرفره چرخ می زند. مردم فرفره را نگاه می کنند. چپ چپ نگاه می کنند. گاهی می خندند. صدایشان را نمی شنوم.


فرفره فروش


عکس در اینستاگرام. تا به قولم عمل کرده باشم.





طبقه بندی: شهرنوشت،
[ جمعه 11 مهر 1393 ] [ 03:12 ب.ظ ] [ مجید ترکابادی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

مجید ترکابادی


این وبلاگ به روز نمی شود. اینجا می شود مرا دید و خواند:
http://orosie.ir

[گاه آبی، گاه زرد، گاه سبز
و حتی گاهی قرمز.
خانه ام را رنگ رنگ می بینی
از پشت اُرُســـی ...
اما خانه ی من یکرنگ است
تنها یک رنگ
به رنگ عشق]
آخرین عکس در اینستاگرام

گم شده ام/بین هزاران هزار مساله ی کوچک/فقط به این بهانه که "داری بزرگ می شوی"/
دلم تنگ شده/برای یک گریه ی یکریز/جلو ویترین مغازه/به بهانه ی یک آبنبات چوبی./
می خواهم/وسط همین خیابان/گریه کنم/و جیغ بکشم/و پاهایم را روی زمین بکوبم/به بهانه ای ساده/به بهانه ی یک آبنبات چوبی./
میخواهم بزرگ نشوم
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Instagram
Majid Torkabadi's book recommendations, liked quotes, book clubs, book trivia, book lists (read shelf)