تبلیغات
اُرُسـی

نشسته ایم در محوطه باز کافه ویونا. پشت یک میز سه نفره، کافه خلوت است. چند نفری داخل سالن کافه هستند و فقط من و دوستم در فضای باز نشسته ایم. میگوید تازگی ها در رابطه با همسرش به مشکلات زیادی برخورده. مدام باهم بحثشان می شود و انگار همیشه از هم دلخور هستند. نگران است که این مسائل پیش پا افتاده کم کم جدی شوند و همه چیز خراب شود. به نظرش خیلی بد است که تازه یکسال بعد از ازدواج، این همه بحث و جدل بینشان اتفاق افتاده باشد. می گویم که البته من صلاحیت و تجربه ی نظر دادن ندارم، اما اگر اشکالی ندارد یکی دو مورد از اتفاقاتی که بر سرش به مشکل برخوردید را برایم تعریف کن. ضمن اینکه سالهای اول ازدواج این اتفاقات طبیعی است. به نظرم اصل مسائل خیلی ساده بودند. مثل اینکه همسرش با یکی از همکلاسی های آقا، یکی دوباری تلفنی صحبت کرده اند. خود دوستم یکبار شاهد صحبتشان و حرف هایی که بینشان رد و بدل شده بوده است. همسرش دانشجوی مقطع کارشناسی ارشد است و چندبار توضیح داده که به انتخاب استادشان، به گروه های سه نفره تقسیم شدند تا هر گروه پروژه ی خاصی را انجام دهند. یکی دوبار صحبت تلفنی هم در مورد همان پروژه ها بوده. یا اینکه همسرش فهمیده که دوستم گاهی به قهوه خانه می رود. به او گفته است که اصلا دوست ندارد به قهوه خانه برود و دیگر نباید این کار را کند. می گفت همسرش نمی تواند یک قهوه خانه رفتن ساده را در ذهن خود هضم کند، مدام مساله را پیچیده می کند و هزار فکر و خیال بی ربط را، ربط می دهد به قهوه خانه. مثلا فکر میکند که او اصلا سیگاری شده و گاهی یواشکی جیب هایش را می گردد. یا فکر می کند که همسرش می رود قهوه خانه و با دوستان قدیمی گعده می گیرند و او هم چندبار گفته که از فلان دوستت اصلا خوشم نمی آید و نباید با او رابطه داشته باشی و ... دوستم میگوید نمی داند چطور او را متقاعد کند که فقط گاهی از سر دلخوشی، تک و تنها میرود دو سیبی می کشد و بر می گردد، همین. البته من به حرفش که گوش میکردم، با خودم میگفتم همسرت هم نمی داند چطور تو را متقاعد کند که فقط بر سر مساله درسی با همکلاسی اش صحبت می کند و همین!
اجازه می دهم هرچه قدر می خواهد صحبت کند و بیشتر گوش می کنم. دختری حدودا 27-8 ساله چند میز آن طرف تر می نشیند. مانتوی مشکی تنش کرده با شلوار سفید و شال طرح دار بنفش و مشکی. می گویم خیلی وقت است که به مساله ای فکر میکنم. فارغ از مشکلات تو. فکر می کنم بخش عمده ی مشکلات ما در رابطه با هم به خاصر قضاوت های غلط ذهنیمان است. قضاوت بر مبنای احساسات و خیالات.  می گویم به آن دختر که آن طرف نشسته نگاه کن. یک نگاه گذرا می اندازد و به شوخی میگوید (( من دیگه زن گرفتم)) و بعد مخندد. میگویم (( ولی من هنوز نگرفتم !)). از او می خواهم که برای چند دقیقه با دقت به همه تیپ و ظاهر و همه رفتارهای دختر نگاه کند.
(برای اینکه ادامه ی متن برای شما بیشتر جا بیفتد، خواهش می کنم شما هم به توصیفات حقیر از آن دختر بیشتر توجه کنید و در ادامه ی متن، هرجا که از دوستم خواستم نظرش را بگوید، شما هم تصور کنید اگر جای دوستم بودید چه پاسخی می دادید! با تشکر.)

0- دختر مانتوی مشکی تنش کرده با شلوار سفید و شال طرح دار بنفش و مشکی. ظاهرش متعارف است. آرایش زیادی نکرده و لباس هایش هم عادی هستند. گاهی به ساعتش نگاه میکند. وقتی کافه چی از او می پرسد چه میل دارد، میگوید منتظر کسی است و بعدا سفارش می دهد.
از دوستم می خواهم که نظرش را در مورد این دختر بدهد. می گوید احتمالا دانشگاه رفته و لیسانس دارد. به نظرش از این دخترهای جلف خیابانی نیست. احتمالا وضع مالی نسبتا خوبی دارد. و منتظر پسری است که تازگی ها با او آشنا شده. این آخری را از نوع قرار گذاشتنشان میفهمد!

1- به او می گویم من این دختر را می شناسم. پدر و مادر دختر، هر دو فوت شده اند و او تنها با مادر بزرگش زندگی می کند.
اول کمی تعجب می کند که از کجا می شناسمش، بعد به حرفم بیشتر فکر میکند. به وضوح میبینم که در چهره اش کمی غم نشسته. حتی نوع نگاه کردنش به دختر عوض شده. می گویم حالا نظرت در مورد او چیست؟ می گوید که دلم به حالش سوخت. به نظرم خیلی رنچ کشیده. و بهتر است هرچه زودتر یک شوهر درست درمان پیدا کند تا از تنهایی در بیاید.

2- اجازه می دهم کمی سکوت بینمان جریان داشته باشد. می گویم این دختر سیگار میکشد.
با تعجب میپرسد " جدی ی ی ؟ " اخمی می کند و کمی هم لبش را کج می کند. می گوید که خیلی بدش می آید دخترها سیگار بکشند. اصلا به نظرش دختری که سیگاری باشد خیلی از خط قرمزها را رد کرده. واقعا زننده است که دختر سیگار بکشد. از او می پرسم که یعنی به نظرت این دختر خیلی از خط قرمزها را رد کرده؟ کمی مکث می کند. بعد انگار بخواهد جوری برای خودش توجیه پیدا کند، می گوید نمی دانم. شاید به خاطر مرگ پدر و مادرش و تنهایی ها... شاید من هم اگر بودم هزار کار بدتر انجام میدادم. می گوید همینکه با مادربزرگش زندگی میکند، یعنی هنوز خیلی خطر فرمز.... نمی دانم. می خندم. به وضوح از محبت چند دقیقه ی پیشش نسبت به دختر کم شده. وقتی فهمید دختر سیگار می کشد حس دلسوزی اش را فراموش کرد و قضاوت تندی کرد. بعد دوباره نرم تر شد...

3- به او می گویم، پدر و مادر این دختر قاچاقچی مواد مخدر بوده اند و هر دو اعدام شدند !
چشمانش درشت می شوند. سرش را تکان می دهد و دوباره به دختر نگاه می کند. می گویم حالا نظرت چیست؟ میگوید از آن پدر مادر دختر درست درمان هم در نمی آید. سیگار که هیچ، لابد تریاک و علف هم می کشد. اصلا بعید نیست هرکار دیگری کند. باید ببینیم با چه کسی قرار دارد. حتما مشتری اش هستند.

4- بعد به او می گویم که دروغ گفتم و اصلا این دختر را نمی شناسم! آهسته می گوید ((عوضی... سر کارم گذاشته...)) می خندم. از او می خواهم همه ی تصوارت و قضاوت هایی که در همین چند دقیقه در مورد دختر داشته را مرور کند. به همه ی تغییر نظراتش فکر کند. اینکه هربار با هر مطلب جدیدی که من در مورد دختر گفته ام، نظرات او چقدر تغییر کرده اند. از او میپرسم که حالا نظرت در مورد دختر چیست؟ سکوت میکند.

کمی می گذرد، می گوید که چون این دختر را نمی شناخته این قدر نظراتش تغییر کرده اند. گفت در مورد کسی که می شناسیم این قدر زود قضاوت نمی کنیم و نظراتمان اینطوری تغییر نمی کند. می گویم خیلی هم با حرفت مخالف نیستم. اما.... اصلا تو چند سال است مرا میشناسی؟ کم کم 6 سال، درست؟ چقدر با هم خاطره داریم. همه ی خلقیات خوب و بد من را می دانی. سلایقم، علایقم و حتی بعضی از مسائل زندگی شخصی. امروز چرا اینجاییم؟ چرا این حرف ها را به من می زنی؟ می گوید چون به تو اعتماد دارم و احساس می کنم می توانی کمکم کنی. چون تو را خوب می شناسم، من این حرف های زندگی شخصی ام را به بقیه دوستانم نمی زنم. از او می خواهم کمی صبر کند تا بروم برگردم. می گویم می خواهم از آن دکه چیزی بخرم.
بعد از چند دقیقه بر می گردم و مقابلش سیگاری روشن می کنم (نمی کشم). چشمانش درشت می شوند، لبش می افتد. عرق روی پیشانی اش می نشیند. دست به سینه مینشیند و رویش را می کند آن طرف. سیگار را روی زمین خاموش می کنم. از او می پرسم چی شد؟ نگاهی از سر عصبانیت به من می اندازد و دوباره رویش را بر می گرداند. میگویم نمیخواهم نظرت را در مورد من بگویی. اما مطمئن هستم همین حالا هزار فکر و خیال درباره ی من کرده ای و اگر اولین پک را می زدم اصلا شاید بلند می شدی می رفتی. چه شد؟ همه ی آنچه در این 6 سال از من می دانستی فراموشت شد؟ فقط به خاطر اینکه انتظار نداشتی من سیگاری باشم؟
می گویم فکر می کنم منظورم را از همه ی این کارها فهمیده باشی. این قدر راحت نباید در مورد چیزهایی که نمی دانیم قضاوت کنیم. فقط بر مبنای چیزی که "فکر میکنیم" آنچه که "خیال می کنیم" نباید قضاوت کرد. دوستانمان، فامیل، حتی یک فروشنده که می شناسیمش، هر کدام هزار خوبی و محبت در حق ما کرده اند. هر کدام به سهم خودشان جایی بر ما تاثیر گذاشته اند، برایمان مفید بوده اند. حتی ممکن است دقایق کوتاهی را با هم به خوشی گذرانده باشیم. با هم خاطرات تلخ و شیرینی را تجربه کرده باشیم. باید حرمت این تاثیرات، این محبت ها، این خاطرات خوب را نگه داشت. نباید خیلی راحت زد زیر میز کافه و همه چیز را به هم ریخت. وسط حرف هایم همسرش از راه می رسد و با همان انرژی همیشگی احوالپرسی می کند. برادرش را ا
ز قبل می شناختم و به نظرم ازدواج خواهر یکی از دوستانم با یکی دیگر از دوستانم، از مصادیق کوچک بودن این دنیاست. حال برادرش را می پرسم. البته چند وقتی هست از او بی خبرم. می گوید که خوب است و سرش گرم نامزدبازی است. سه نفری، کمی گپ می زنیم. گاهی هم با دوستم آهسته تر صحبت می کند که من هم ناخودآگاه می شنوم. می گوید باید چادرش را سریعتر از فلان جا بگیرد و پاساژ ساعت 9 می بندد و ... بعد از آن ها خداحافظی می کنم و می روم. می گویم "با هم دوس باشید..." و هرسه می خندیم.

ولیعصر را به سمت پایین پیاده گز می کنم. با خودم فکر می کنم که خودم چقدر در مورد دوستانم قضاوت اشتباه کرده ام. چقدر قضاوت های غلط ذهنی ام بر رفتارم اثر گذاشته اند. با خودم فکر می کنم که گاهی چطور یک حرف ساده و از سر صدق، همه چیز را خراب می کند و ناگهان همه ی خوبی ها، خاطرات تلخ و شیرین... همه و همه فراموش می شوند. به دوستم فکر می کنم، به اینکه او مگر همان کسی نیست که همسرش می شناخته؟ با همه ی خوبی ها و بدی ها. چطور می شود که تا همسرش می فهمد مثلا او فلان کار را کرده، همه چیز به هم می ریزد و توان رفتار منطقی را از دست می دهد؟ یا مثلا مگر همسرش همان کسی نیست که دوستم می شناخته؟ مگر دوستم او را به عنوان دختری پاکدامن و مناسب انتخاب نکرده؟ مگر به او اطمینان نداشته و ندارد؟ پس چطور می شود که یک تلفن ساده اینقدر جدی می شود و دوستم در ناخودآگاهش تمام شناخت های قبلی را نادیده می گیرد؟

ولیعصر را به سمت پایین گز می کنم. به خودم فکر می کنم. به همه ی حرف هایی که از دوستانم شنیدم. به همه ی حرف هایی که به دوستانم زدم. به همه ی کسانی که دوستم داشتند، به همه کسانی که دوستشان داشتم. به همه ی با هم بودن هایمان. به آنها که روزی با هم هزار اتفاق سخت و آسان را تجربه کردیم و امروز همه ی آنها فراموش شده اند. با خودم فکر می کنم که حتی خاطرات حرمت دارند.

ولیعصر را به سمت پایین پیاده گز می کنم. با خودم زمزمه می کنم :

حرمت نگه دار
   دلم
      گلم
کاین اشک خونبهای عمر رفته من است...





طبقه بندی: دل نوشت،
[ پنجشنبه 1 آبان 1393 ] [ 12:59 ب.ظ ] [ مجید ترکابادی ] [ قضاوت ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

مجید ترکابادی


این وبلاگ به روز نمی شود. اینجا می شود مرا دید و خواند:
http://orosie.ir

[گاه آبی، گاه زرد، گاه سبز
و حتی گاهی قرمز.
خانه ام را رنگ رنگ می بینی
از پشت اُرُســـی ...
اما خانه ی من یکرنگ است
تنها یک رنگ
به رنگ عشق]
آخرین عکس در اینستاگرام

گم شده ام/بین هزاران هزار مساله ی کوچک/فقط به این بهانه که "داری بزرگ می شوی"/
دلم تنگ شده/برای یک گریه ی یکریز/جلو ویترین مغازه/به بهانه ی یک آبنبات چوبی./
می خواهم/وسط همین خیابان/گریه کنم/و جیغ بکشم/و پاهایم را روی زمین بکوبم/به بهانه ای ساده/به بهانه ی یک آبنبات چوبی./
میخواهم بزرگ نشوم
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Instagram
Majid Torkabadi's book recommendations, liked quotes, book clubs, book trivia, book lists (read shelf)