تبلیغات
اُرُسـی

هنوز چند قدمی بیشتر از اتوبوس دور نشده بودیم که ناخودآگاه صدایم بلند شد : ((وایسید.... گوشیم رو جا گذاشتم تو اتوبوس....)) و هر سه برگشتیم رو به جاده. اتوبوس رفته بود. به دوستانم گفتم که شما بروید، من می­روم دنبال اتوبوس. حسین بی توجه به حرفم، جلو تر از من رفته بود کنار جاده تا دربست بگیرد. بعد از کلی معطلی بالاخره ماشین گرفتیم و گفتیم خیلی عجله داریم. انگار خود راننده مثل ما عجله می­کرد برای رسیدن، اما ماشینش عجله­ ای نداشت! ماشین­ های دیگر که از ما سبقت می­ گرفتند کُفرم در می­ آمد. بالاخره رسیدیم به توقفگاه اتوبوس­ها. آنجا هم نبود. مقصد بعدی اتوبوس اراک بود. از راننده­ ای که به سمت اراک می­رفت پرس و جو کردیم که آیا شماره ­ی راننده ­ی اتوبوسی با این مشخصات را دارد؟ گفت در این خط اتوبوس زیاد است و نمی­ شناسد. گفت که یک شماره به او بدهیم، اگر اتوبوس را پیدا کرد می­ گوید که موبایل شما آنجا جا مانده. بعد هم یک تکه کاغذ پاره و کوچک به حسین داد تا شماره را یادداشت کند. حسین هم با ناامیدی شماره را نوشت. از آن کارهایی بود که آدم موقع انجام دادنشان می­ داند نتیجه نمی­ دهد. زنگ زدم به سعید. ]سعید پسر دایی کوچکتر من است که در اراک پزشکی میخواند. او بعدها پزشک خوبی می­ شود. می­دانم[ سر کلاس بود. ماجرا را برایش توضیح دادم و گفتم اگر می­ تواند یک ساعت دیگر در ترمینال اراک باشد تا شاید گوشی را پیدا کند. مشخصات اتوبوس را هم برایش توضیح دادم. اتوبوس سفید، وی آی پی، با پرده­ های آبی و راننده ­ی میانسال که سبیل دارد!

یک ساعت بعد سعید زنگ زد به حسین و گفت اتوبوس را پیدا کرده، اما شاگرد راننده اجازه نداده کسی وارد اتوبوس شود. گفت شاگر شوفر پسرک لاغری بود، کم سن و سال. خودش صندلی را گشته و گفته که گوشی آنجا نیست. گفته در راه بازهم مسافر سوار کرده ­اند و ممکن است کسی برداشته باشد. اما تلفن من هنوز زنگ می­ خورد و معنایش این بود که هنوز به دست کسی نیفتاده. حسین گفت خود شاگرد راننده گوشی را پیدا کرده و سعید را پیچانده! من هم همین فکر را می­کردم.

چند ساعتی از ماجرا گذشته بود که دوباره تلفن حسین زنگ خورد. شاگرد راننده بود. انگار آن یکی راننده پیدایشان کرده بود و تکه کاغد پاره و کوچک را به او داده بود. شاگرد راننده گفت که گوشی پیش اوست و از این بابت خیالمان راحت باشد. اما شیرینی می­گیرد. گفت به کمتر از 50 هزار تومان فکر نکنیم. قرار شد فردا صبح ساعت 5:30 مقابل تعاونی شماره چهار ترمینال جنوب، شیرینی را بدهم تا گوشی را تحویل بگیرم. حسین گفت که کمک راننده با پر رویی تمام صحبت می­ کرده. گفتم شیرینی می­ دهم، اما نه 50. چه خبر است. حسین گفت اینطور که صحبت کرد، به نظر نمی ­رسد به این راحتی ها راضی شود.

شب ماجرا را برای یکی دیگر از دوستانم بازگو کردم. گفت در ترمینال با یک مامور بروم تا شاگرد شوفر از خیر شیرینی بگذرد. حسین نظرش این بود که نرم برخورد کنم و یک طوری رفاقتی گوشی را بگیرم.

ساعت 4:45 دقیقه صبح بود که حرکت کردم به سمت ترمینال جنوب. با خودم فکر می­ کردم که چطور با شاگرد شوفر صحبت کنم. طوری که کوتاه بیاید، هم من خیلی در موضع ضعف نباشم. به نظرم حتما باید از عباراتی مثل (( خیلی مردی که گوشی رو نبردی))،  (( راست می­گی، می­تونستی اصلا زنگ نزنی))، ((دانشجویی حساب کن))، (( خیلیای دیگه اگه بودن گوشی رو بلند می­کردن و صداش و در نمی­ آوردن)) و .... استفاده می­کردم. ترمینال خلوت بود. پشت پیشخوان تعاونی ایستادم. چهره ­ی شاگرد شوفر را به جا آوردم. جوانی حدودا 29 30 ساله با هیکلی تنومند و ورزشکاری. ریش­هایش را هم از ته تراشیده بود. بعد گوشی بی­نوای خودم را دیدم که در دستش با چراغ قرمز چشمک می­ زند. چراغ قرمز یعنی Missed Call . گفت: ((اراکی آقا؟)) با چشم به گوشی اشاره کردم. خندید و آمد این طرف پیش­خوان. هنوز به هم نرسیده بودیم که شروع کرد به صحبت: (( اتفاقا داشتم به این رفیقمون می­گفتم. گفتم ما از این پولا نخوردیم.)) بعد گوشی را به من داد. (( آره داداش. ما از این پول بگیراش نیستیم. خواستم پشت تلفن شوخی کنم با هم رفیق شیم. شرمنده 5 صبح­م کشوندمت اینجا. راه داشت دیرتر قرار می­ ذاشتم. اما سرویس باید بره.)) من هنوز یک کلمه هم حرف نزده بودم. برای این مکالمه صحبتی حاضر نکرده بودم. گفتم (( دم شما گرم، خدایی کارت درسته. مَردی)) بعد کیف پولم را جلویش باز کردم و گفتم: (( دوست دارم شیرینی بدم. شرمنده کیفم هم دانشجوییه...)) دستم را رد کرد و گفت که نمی­ گیرد. دستم را داخل کیف کردم و هرچقدر بود درآوردم. حدود 30 هزار تومان می­ شد. گفت که زیاد است. گرفتم رو به رویش و گفتم هرچه قدر می­ خواهی بردار، اما بردار. 15 هزار تومان برداشت. از او تشکر کردم و خداحافظی کردم. به سمت درب خروج که­ می­ رفتم، صدای محکم جوانی حلال­ خور در سالن می­ پیچید. (( اراک قم vip اراااااااااااااااااااااااااااک )) .




طبقه بندی: شهرنوشت،
[ پنجشنبه 22 آبان 1393 ] [ 03:31 ب.ظ ] [ مجید ترکابادی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

مجید ترکابادی


این وبلاگ به روز نمی شود. اینجا می شود مرا دید و خواند:
http://orosie.ir

[گاه آبی، گاه زرد، گاه سبز
و حتی گاهی قرمز.
خانه ام را رنگ رنگ می بینی
از پشت اُرُســـی ...
اما خانه ی من یکرنگ است
تنها یک رنگ
به رنگ عشق]
آخرین عکس در اینستاگرام

گم شده ام/بین هزاران هزار مساله ی کوچک/فقط به این بهانه که "داری بزرگ می شوی"/
دلم تنگ شده/برای یک گریه ی یکریز/جلو ویترین مغازه/به بهانه ی یک آبنبات چوبی./
می خواهم/وسط همین خیابان/گریه کنم/و جیغ بکشم/و پاهایم را روی زمین بکوبم/به بهانه ای ساده/به بهانه ی یک آبنبات چوبی./
میخواهم بزرگ نشوم
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Instagram
Majid Torkabadi's book recommendations, liked quotes, book clubs, book trivia, book lists (read shelf)