تبلیغات
اُرُسـی

[قسمت این سفرنامه در وبلاگ قبلی ام، در دو بخش منتشر شده بود. اینجا فقط بخش دومش...]

مختصری از سفرم به تبریز
قسمت دوم : همه ی آنچه بیشتر به چشمم آمد


بعد از گشت و گذارهای روز اول، طی برنامه ریزی های همراه و میزبان -آقا محسن- 2 روز را به بازدید از شهر تبریز اختصاص دادیم. دریافت ها و ذهنیاتم در خصوص این شهر را به تفکیک موضوعی عرض می کنم.


چای بازاری
اولین برخوردم با متن تبریز، بازدید از بازارش بود. بازاری بزرگ و کاملا مسقّف که چند سال پیش هم در یونسکو به ثبت رسید. البته وسعت این بازار، به بازار تهران نمی رسید، اما ساختار و نقشه ی منظم تر و منسجم تری دارد. از چشمگیر ترین ویژگی های بازار تبریز، سراهای متعدد آن است. در سمت راست و چپ مسیر باریک بازار، سراهای بزرگی وجود دارد. این سراها اکثرا دو طبقه بودند که طبقه ی بالا به دفاتر کاری اختصاص داشت و طبقات پایین فروشگاه ها و مغازه ها. (عکس یکی از سراهای فرش فروش ها)





همیشه می دیدم خواهرم و دیگر اناث از گشت و گذار در بازار لذت می برند. اما هیچ وقت تصور نمی کردم یکروز من هم از بررسی کالای مغازه ها، بی قصد خرید لذت ببرم. اما خیلی سخت بود که آن نقش و نگارهای دستباف را ببینی و ساده از کنارش بگذری. نقش های با جزئیات زیاد و سطحی که حتی از دور می شد نرمی و لطافتش را حس کرد. البته هیچ وقت جرات نکردم قیمتشان را سوال کنم. محسن می گفت "خیلی" گران اند. وقتی می گفت "خیلی" شدت کلامش را درک می کردم !



قرمز، رنگی که همه جای تبریز به چشم می خورد. کمتر پیش می آمد وارد مسجد، بازار، سفره خانه یا و... بشویم و نشانی از رنگ قرمز دیده نشود. آجرها هم از نوع آجر قرمز بودند.
ابتدای بعضی سراها، آبدارخانه ای کوچک قرار داشت که چای می فروخت. برای مثل منی که همیشه از خوردن چای لذت می برم، نوشدین یک استکان چای 400 تومانی زیر سردر سرای فرش فروش های بازار تبریز، به خاطره ای به یادماندی تبدیل شد.



چای را که خوردیم، پیرمردی که مشغول حاضر کردن قلیان بود، سراغم آمد و با فارسی نیم منش بهم فهماند که ازش عکس بگیرم. بی مقدمه، نشست روی نیمکت، قلیان را گذاشت رو لبش و با دست اشاره کرد که بگیر. گفتم :(( حاجی لا اقل زغالش رو بذار روش)) و گفت بگیر. بعد اتاقش را که در طبقه ی دوم قرار داشت با دست به من نشان داد. سرایدار سرسرا بود. قرار شد محسن عکسش را بعدها برایش ببرد. چه کسی می داند، شاید برد! صحبت هامان که تمام شد، ازش خواستم که کنار من عکسی بگیرد. ایستادیم پشب به سرا. عکس را که در دوربین دید، با دست به من اشاره کرد و  رو به محسن گفت : (( این [یعنی من] عکس رو خراب کرد !!!)) و بعد قاه قاه زد زیر خنده. ما هم خندیدیم، راست می گفت !




نکته ی کنکوری 2 : بر خلاف بسیاری دیگر از شهرستان ها، تبریزی ها هیچ نقطه ی ضعفی نسبت به تهرانی ها نشان نمی دادند. همیشه، حتی در ساده ترین مکالمات سعی می کردند به نوعی خودشان را برتر جلوه دهند. این ذهنیت نمی دانم از کجا ریشه می گیرد، اما دوستش داشتم. مخصوصا آنجا که پیرمرد با غروری گفت : تو عکس من رو خراب کردی ! دوست داشتنی بود.


یک رکعت خواب
سن راهنمایی که بودیم، تابستان ها بیشتر زندگی خود را در مسجد محلمان (ابوالحسن، خیابان 17 شهریور) می گذراندیم. نماز ظهر می رفتیم مسجد و بعد از دعوا سر اینکه چه کسی تکبیر بگوید، آماده ی بازی میشدیم. البته قبلش صبر می کردیم تا جمعیت برود. آقا عبدالله (خادم افغانی الاصل) بعد از نماز می رفت خانه و نزدیک به 1 ساعت بعد برای قفل کردن درب مسجد بر می گشت. این زمان فرصت خوبی بود که یا کشتی بگیریم، یا از در و دیوار مسجد بالا برویم و یا گاهی که یادشان می رفت پمپ چاه را از برق بکشند و آب سرازیر می شد، در حیاط آب بازی کنیم. بعد آقا عبدالله می آمد و دعوای هر روز شروع می شد تا ما بندازد بیرون. بعدها راهش را یاد گرفتیم. قبل از آنکه سر و کله اش پیدا شود، هر کدام یکجا قایم می شدیم و آقا عبدالله می آمد و درب ها را قفل می کرد، می رفت. مخفی گاه مورد علاقه ی من داخل منبر بود ! کمدی کوچک که به زور داخلش جا میشدم. عیب این قایم شدن این بود که باید تا نماز مغرب داخل مسجد می ماندیم !
همیشه برایم سوال بود که خوب چرا درب مسجد را باز نمی گذارید؟ بعدها که کمی بزرگتر شدم، یکبار با کلی دک و پز عالمانه، وارد دفتر حاج آقای قاسمی شدم. پیشنماز مسجد بود/هست. گفت بگو جانم. گفتم حاج آقا این مسجد کنار خیابان اصلی قرار دارد و در همسایگیش مغازه و موتور فروشی های زیادی هست. به نظرتان بهتر نیست همیشه درب مسجد باز باشد تا کسبه برای نماز بیایند؟ لبخندی زد و گفت : (( فقط تابستونا باز باشه یا همیشه باز باشه ؟)) کمی سرخ و سفید شدم. بعد گفت : ((نگهداری و نظافتش سخت است، خادم قبول نمی کند))

در تبریز مسجدها همیشه باز بودند ! این از معماری خاصشان بیشتر برایم جذاب بود. بیشتر به چشمم آمد. در بازار مساجد متعددی وجود داشت. ساعت 4 بعد از ظهر وارد هرکدام می شدی رفت و آمد جمعیت زیاد بود. البته من ندیدم خانم ها هم در مسجد باشند، اما مردها گوشه و کنار مسجد، زیر کولر خوابیده بودند و حالش را می بردند. هیچ کس هم ایرادی نمی گرفت. من بی نظافتی ای هم ندیدم. البته می پذیرم که ممکن است این قضیه مشکلاتی به وجود آورد، اما اگر این امر در تهران به فرهنگ تبدیل می شد، قطعا نتایج خیلی خوبی می گرفتیم. خواه ناخواه، مساجد در ذهن جوان تهرانی بیشتر به مقرّ نیروی بسیج تبدیل شده است تا میعادگاه معبود! وای اگر این جوان از آن جوان هایی باشد که از قضا رابطه ی خوبی با این مقرنشینان ندارد. چقدر قشنگ می شد اگر ظهرها، به جای پارک ها و قهوه خانه ها، در مساجد دور هم می نشستیم. نشد دیگر ! اگر روزی وزیر فرهنگ شدم، حتما طرحی برای این موضوع خواهم ریخت !


(مسجدی در بازار- اسمش را یادم رفت)

نکته ی بعدی که شاید در نظر بعضی ویژه تر از نکته ی اول ما بود، معماری خاص و مشابه مساجد بود. تقریبا همشان با دو ردیف ستون، مسجد را به سه قسمت طولی تقسیم می کردند. سقف ها هم معماری مشابهی داشت. کناره های مساجد هم دارای پستوهای کوچکی بود، بعضی شان هم سکو داشتند.


(یک مسجد دیگر در بازار- اسم این یکی را از اول نمی دانستم)




رنگ آجرها و فرش همه ی مساجد قرمز بود. حداقل همه ی آنها که ما دیدیم، البته از همشان عکس نگرفتم. هرچند این ویژگی برای من خیره کننده بود، اما همیشه عاشق رنگ آبی و مشتقاتش بوده ام. اگر می خواهید روانشناسی و طالع بینی و از این قرتی بازی ها در بیاورید، باید بگویم که سلیقه ی رنگی آدم همیشه ثابت نیست، پس گیر ندهید. اما یادم نمی آید هیچ وقت از رنگ زرد یا نارنجی خوشم آمده باشد. ارغوانی و یکی رنگی که میان بنفش بودن و آبی بودن حیران مانده را هم دوست دارم. اسمش را نمی دانم، چون بچگی مهدکودک نرفتم. اگر دیدم نشانتان می دهم. مثل اینکه گیر داده اید ما را روانشناسی کنید. پس برای کمک به شما می گویم که من متولد ماه بهمن سال اسب هستم ! ویژگی های خوب طالع بینی را می پذیرم.

کجا بودیم ؟ چی شد؟ آهان رنگ ها. آهان ... سرمه ای، آبی، کبود. محسن روز آخر مرا برد مسجد کبود. تنها جایی که قرمز نبود و رنگش با بقیه ی تبریز فرق داشت. البته آن قسمت از آجرکاری ها که حاصل زحمات اخیر مرمت کنان بود، از همان های قرمز بود که عدم سنخیتش با بافت قدیمی در ذوق می زد. (من کی نظر تخصص دادم ؟ به عنوان یک مخاطب که عاشق رنگ آبی کبود است، فقط گفتم در ذوق می زد همین.) عرض می کردم. رنگ های آبی، فیروزه ای و خصوصا لاجوردی روحم را تازه کرد. با اینکه این مسجد قدمت بسیار زیادی داشت، اما مدل معماری اش باز هم به شکل مسجدهای امروزی بود، در حجم بزرگش. در واقع مسجد های امروزی شبیه مسجد کبود بودند !


مسجد کبود تبریز



یرالما-یومورتا
چقدر خوب است در شهری غذاها این قدر خوشمزه و این قدر ارزان باشند. اینقدر خوشمزه اش را باور کنید، حالا اینقدر ارزانش جای بحث دارد. برای منی که در تهران هات داگ با پنیر را می خورم به قیمت 5 6 هزار تومان، کوفته ی تبریزی و کباب بناب با آن کیفیت بسیار مطلوب بود. (باز چی شده؟ به جمله بندی من گیر می دهید ؟ به فعل "بود" ؟ ساعت 2 صبح خوب خوابم می آید. منظورم را فهمیدید، گیر دادنتان چیست) حتی از کته کبابی که 2 سال پیش در رشت با همین محسن و خشایار خوردیم حدودا 12 هزار تومان، خیلی خیلی بهتر بود.
خدا را شکر محسن در امر تغذیه همیشه قوی عمل می کند. مرا برد به رستورانی قدیمی برای صرف کوفته ی تبریزی. مادرم کوفته درست می کند، اما انصافا این چیز دیگری بود. من که رابطه ی خوبی با خوراک ندارم، از خوردنش به وجد آمده بودم به معیت معده. چسبید، بیشتر از سرشیر عسل صبح روز اول.


کوفته تبریزی

همیشه وقتی به شهرهای مختلف سفر می کنم، دوست دارم غذای مخصوص آن شهر را بخورم. (حالا یکی نداند فکر می کند قد رئیس جمهور سفر استانی رفتم) برای همین وقتی برای اولین بار در بازار آن غذای پخته شده از جگر سفید و گوجه و پیاز را دیدم، دوست داشتم امتحانش کنم. البته همه ی اینها قبل از این بود که بویش به دماغم بخورد. نه اینکه بوی بدی باشد ها، در مجموع من حال نکردم و محسن هم پیشنهاد نکرد امتجان کنیم. اسمش را هم یادم رفته. آن وقت در تبریز چون فکر می کردم حافظه ام خیلی خوب است ننوشتم ! محسن کمک کند لطفا در قسمت نظرات !!!

فلافل ؟ نگرد نیست. اما به جایش  دارند. همان سیب زمینی تخم مرغ خودمان. به وفور دیده می شود. مغازه ها به سبک پاپ کرن های تهرانی، و حتی در گاری ها. پرسی حدودا 2000 هزار تومان بسته به جا. بخواهی همه را می پیچد لای دو نان لواش و لقمه می گیرد، نخواهی میریزد در بشقاب که خودت لقمه لقمه بخوری. محسن می گفت خیلی از فلافل به درد نخور ما بهتر است. هم سالم و هم مقوی. خبری هم از روغن سوخته های چند روزه نیست.
آغا عکس نداریم. کلا قسمت خوردنیجات عکس نداریم. چون موقع خوردن حواسمان به خوردن بود. این یک دانه کوفته هم از دستم در رفت. فلذا عکس سیب زمینی را از جام جم کش می روم که فقط ببینید چه شکلی است :

یرالما-یومورتا

یک شب هم رفتیم خیابان ولیعصرشان. به لحاظ وسعت که به گرد خیابان ولیعصر ما هم نمی رسید. اما خوب اداهای شهریشان را آنجا در می آوردند. مغازه های لباس شیک و مارک، پاپ کرن فروشی، پیتزا و ساندویچ، شلوغی های الکی و... اما ما در آن همه تهرانی بازی، بازهم به اصالت تبریز ارج نهادیم. نمی دانم چطور وصف کنم که یک بشقاب باقلوا چقدر خوشمزه بود. سهم من یک عدد پسته ای، یک عدد مخلوط و یکی یکطور دیگر بود. هرچه بود دیوانه ام کرد. خودشان با دوغ می خوردند. مثل گوشفیل خوران اصفهان. عکس نداریم.


به چشم خواهری
خوب اگر پارک برایم جذابیتی داشت همان تهران می رفتم جمشیدیه ! نه اینکه از رفتن به پارک لذت نمی برم، نه. اما هیچ وقت خود پارک به ما هو پارک دلیل لذت بردنم نبوده است. مثلا زیاد پیش می آید که آخر شب، بی اجازه ی مادر-پدر ماشین بردارم بروم جمشیدیه یک چایی بخورم برگردم. اما از چایی و تنهایی لذت می برم نه پارک.
قبل از رفتنم خیلی ها می گفتند حتما بروی ال گلی (ائل گلی) ... خیلی قشنگ است ... راست می گفتند. خیلی قشنگ بود. آن هم در شهری غیر از تهران که امثال این پارک ها را کم می بینیم. اما خوب این پارک "تبریز" نبود. تبریز یعنی فرش قرمز، آجر قرمز، سیب زمینی تخم مرغ، باقلو و... اینجا ملقمه ای بود از فرهنگ های وارداتی خام. کل پارک را دور زدیم. دریاچه ی بزرگ و عمیقی داشت برای قایق سواری، یک عالمه چمن و فضای سبز برای نشستن، شهربازی و یک عالمه آدم برای نگاه کردن. چایی خریدیم و در شلوغ ترین جایش نشستیم. منکه ندیدم، اما بچه ها می گفتند اساس چهره ی تبریزی ها زیباست. قدشان هم عموما بلند بود، البته گفتم که... بچه ها می گفتند. من که سرم پایین بود. خانم هاشان هم به چشم خواهری خوش سیما بودند.یعنی زیباییش به خاطر ذات زیباییش بود ! البته منکه ندیدم، اما بچه ها می گفتند آرایش نمی کنند، دماغ عمل کرده کم است، بوتاکس نمی کنند، کرم پف لب به دهانشان نمی زنند که بشود اندازه ی آنجلینا جولی ... خودشان ته چهره ای زیبا دارند، هرچند منکه ندیدم. اگر اینطور باشند، دوست دارمش. نه به این خاطر که ته چهره شان زیباست ها، نه. به خاطر اینکه این "زیبایی شناسی" وارداتی هنوز درشان رسوخ نکرده. برعکس تهران که الحمدالله به لطف عمل و هکذا، همه مثل هم هستند، عینهو عروسک باربی، عینهو باقلوا. دماغ ها خوش سایز (که نمی دانم کی گفته این سایز یعنی خوب)، موها یا فرِ فلان یا لَخت فلان. خلاصه که اصالت زیبایی مرده است. البته من که ندیدم، بچه ها می گویند. تازه یک خانمی هم کاندید شورای شهر شده بود که او هم ته چهره و رو چهره ی زیبایی داشت، کل شهر را بنر زده بودند از وجناتش، تمام قد. منکه ندیدم، اما بچه ها می خواستند بهش رای بدهند. عکس ؟ یعنی چی ؟ حالا همه مشتاق شدند این قسمت را به صورت تمام تصویری گزارش کنم ! نخیر برادر من، نداریم. داشتیم هم نمی گذاشتیم. خودت برو خیابان نگاه کن، والا.

خوب چه کار کنم؟ وقتی می گویید برو ائل گولی خیلی خوب است، همین ها را دارد دیگر. منکه ندیدم، اما خوب آنجا همین خبرهاست دیگر. حالا هی به ما انگ چشم فلانی بزنید. خودم هم میدانم نگاه به نامحرم تیری است از .... من دارم مردم شناسی می کنم خیر سرم. خواهر چرا غیرتی بازی در می آوری ؟
غیرت. عجب چیزی گفتم. این یکی را خودم دیدم. غیرت را. خداییش دیدم. یعنی یک سری چیزها ندیدم که باعث شد غیرت را ببینم. خیلی کم پیش می آمد، یا بهتر است بگویم اصلا ندیدم دختری دست در دستان پسری کرده باشد و برود. یا در همان ال گلی هم پسران با پسران بودند و دختران با دختران. حالا بیا و یک سر برو پارک طالقانی تهران ! من که نرفتم اما بچه ها می گویند عجیب جایی است. همه هم بوتاکس کردند. اصلا ولش کن، الآن گشت ارشاد مجازی می آید ما را میگیرد. من هم که ندیده ام، آش نخورده و دهن سوخته.


تبریز یک دهکده بزرگ است
علی رغم همه ی به اصطلاخ توسعه های شهری، خیلی سخت می توان شهر بودن در تبریز حس کرد. البته واقعا اظهار نظر در مورد شهرسازی تبریز، کار من آن هم با یک گشت دو روزه نیست. اما همین که از شهر بزرگی مثل تهران به تبریز سفر کرده باشی، در خواهی یافت که به واقع خیابان کشی های این شهر به یک جوک تلخ شبیه است. خیل سخت می توان به وجود یک برنامه ی جامع در طراحی خیابان ها و ساختارهای مسکونی تبریز پی برد. به نظر می رسد، ساخت و سازها بی برنامه و شتاب زده انجام می شوند. در تبریز اتوبان های بزرگ وجود ندارد. سر یک چهار راه معمولی (در مقایسه با شکل مشابهش در تهران و اصفهان) پل بزرگ ماشین رو احداث شده است. انتهای یک خیابان بزرگ و اصلی به نا کجا آباد ختم می شود ! کمی که از خیابان های اصلی به داخل کوچه ها و خیابان های فرعی نزدیک می شوی، همه چیز عوض می شود. هرچند که حدود 23 سال از بیان این جمله که ((تبریز یک دهکده بزرگ است)) می گذرد. اما به نظر می رسد زیربناهای شهرسازی تبریز از ابتدا غلط بودند و خیابان کِشی ها همچنان به رشد بی برنامه یا حداقل بدبرنامه ی خود ادامه می دهد.


انتهای الکی
نه اینکه فکر کنید حرف نمانده ها، نه. اما هم من خسته شدم از این هم وراجی، هم مطمئن نیستم شما تا اینجای کار را همراهی کرده باشید. پس بگذارید بگذریم از باقی مسائل که خیلی هم چیزی از دست نمی رود. اصلا همه ی اینها را نمی گفتم، چیزی از دست می رفت؟ نه. پس با جازه شرح بازدید از مقبره الشعرا و خانه ی مشروطه را به زبان عکس واگذار می کنم و با قلبی آرام و مطمئن شما را به خدای متعال می سپارم.
با تشکر از خانواده های
رجبی
ترکابادی
مهرابی
برفروشان
و همه ی کسانی که ما را در نوشتن این سیاهه یار کردند.



ستارخان

مجید ترکابادی



طبقه بندی: شهرنوشت،
برچسب ها: سفرنامه،
[ دوشنبه 10 تیر 1392 ] [ 03:52 ب.ظ ] [ مجید ترکابادی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

مجید ترکابادی


این وبلاگ به روز نمی شود. اینجا می شود مرا دید و خواند:
http://orosie.ir

[گاه آبی، گاه زرد، گاه سبز
و حتی گاهی قرمز.
خانه ام را رنگ رنگ می بینی
از پشت اُرُســـی ...
اما خانه ی من یکرنگ است
تنها یک رنگ
به رنگ عشق]
آخرین عکس در اینستاگرام

گم شده ام/بین هزاران هزار مساله ی کوچک/فقط به این بهانه که "داری بزرگ می شوی"/
دلم تنگ شده/برای یک گریه ی یکریز/جلو ویترین مغازه/به بهانه ی یک آبنبات چوبی./
می خواهم/وسط همین خیابان/گریه کنم/و جیغ بکشم/و پاهایم را روی زمین بکوبم/به بهانه ای ساده/به بهانه ی یک آبنبات چوبی./
میخواهم بزرگ نشوم
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Instagram
Majid Torkabadi's book recommendations, liked quotes, book clubs, book trivia, book lists (read shelf)