تبلیغات
اُرُسـی

چند بار چشمانش را باز و بسته و کرد. هیچ جا را نمی دید. تاریکی محض . صداهای نامفهومی از این طرف و آن طرف شنیده میشد. به سرعت سرش را به اطراف می چرخاند و سعی می کرد چیزی را ببیند. چشمانش را تنگ کرد. تاریکی محض. از ترس دراز کشید روی زمین و آهسته آهسته خودش را جلو کشید. سعی می کرد با دستانش اطراف را شناسایی کند. فریاد زد : (( کسی اینجا نیست ؟ )) لحظه ای مکث کرد. صورتش را چسبانده بود به زمین. سردی خاک را احساس می کرد. فکر می کرد باید راهی باشد. سرش را بلند کرد و دوباره فریاد زد : (( هیچ کس اینجا نیست ؟ کمک ...)) دست کرد در جیبش و فندکی را در آورد. چندبار تلاش کرد ، اما روشن نمی شد. تاریکی محض. به پشت دراز کشید روی زمین. هیچ چیز نمی دید . نمی توانست ارتفاع سقف را تشخیص دهد . حتی مطمئن نبود که بالای سرش سقف باشد . فکر می کرد حتما اطرافش دری وجود دارد که او را از این جهنم تاریکی رها می کند. روی پاهایش ایستاد. فریادی زد و شروع کرد به دویدن. بی آنکه چیزی ببیند . فقط می دوید. با تمام توانش می دوید. انگار این تاریکی تمامی نداشت. نه سدّ راهی، نه حتی نوری. تاریکی محض. نفس نفس میزد. دوباره دراز کشید روی زمین. احساس می کرد روی پیشانی اش عرق سردی نشسته. در آن تاریکی با چشم باز هم می توانست خواب ببیند. فریاد زد : (( یکی کمک کنه ... دیگه خسته شدم ... خسته شدم)) و بعد شروع کرد به گریه کردن. بلند بلند گریه می کرد. نمی دانست چقدر گذشته، نمی دانست چقدر اشک ریخته، چقدر فریاد زده. به سرعت از جایش پرید. سرش را رو به بالا بلند کرد و فریاد زد: (( کجایی ؟ )) لحظه ای مکث کرد و دوباره فریاد زد: (( با توام ... پس کجایی ؟ )) افتاد روی زمین. ناامید شده بود. ناامیدی محض. بعد حس کرد در دوردست نقطه ی نورانی کوچکی می بیند. چشمانش را باز و بسته کرد. نقطه ی نورانی کوچک هنوز آنجا بود. به پشت سرش نگاهی انداخت . تاریک بود. تاریکی محض. بلند شد و شروع کرد به دویدن. دویدن به سمت نقطه ی نورانی کوچک. به سمت خدا.




طبقه بندی: دل نوشت،
[ دوشنبه 15 دی 1393 ] [ 10:25 ب.ظ ] [ مجید ترکابادی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

مجید ترکابادی


این وبلاگ به روز نمی شود. اینجا می شود مرا دید و خواند:
http://orosie.ir

[گاه آبی، گاه زرد، گاه سبز
و حتی گاهی قرمز.
خانه ام را رنگ رنگ می بینی
از پشت اُرُســـی ...
اما خانه ی من یکرنگ است
تنها یک رنگ
به رنگ عشق]
آخرین عکس در اینستاگرام

گم شده ام/بین هزاران هزار مساله ی کوچک/فقط به این بهانه که "داری بزرگ می شوی"/
دلم تنگ شده/برای یک گریه ی یکریز/جلو ویترین مغازه/به بهانه ی یک آبنبات چوبی./
می خواهم/وسط همین خیابان/گریه کنم/و جیغ بکشم/و پاهایم را روی زمین بکوبم/به بهانه ای ساده/به بهانه ی یک آبنبات چوبی./
میخواهم بزرگ نشوم
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Instagram
Majid Torkabadi's book recommendations, liked quotes, book clubs, book trivia, book lists (read shelf)