تبلیغات
اُرُسـی


آه که می زند برون ، از سر و سینه موج خون
 من چه کنم که از درون دست تو می کشد کمان
 پیش تو ، جامه در برم نعره زند که بر درم
 آمدمت که بنگرم گریه نمی دهد امان...

سایه


پرسیدم: پس کجان؟ چرا من نمی بینمشون؟ گفت مگه قراره همه رو ببینی؟ گفتم آخه اینطوی که نمیشی، بالاخره باید یه نشونی ازشون پیدا کنم. خندید. گفت یعنی تا حالا نشونی ازشون پیدا نکردی؟ گفتم اصلا تو تا حالا فرشته دیدی؟ یکم مکث کرد، تسبیح عقیقش رو چرخوند و گفت: نه. گفتم مامان... از بچگی گفتی دوتا فرشته رو شونه هام نشستن، پس کجان؟ من حتی سنگینی شونم احساس نمی کنم. تو سنگینی فرشته هات رو احساس می کنی؟
گفت من تا حالا ندیدمشون، سنگینی شونم احساس نکردم، اما حتم دارم مادربزرگ چندبار صداشون رو شنیده. گفت خودش دیده که مادربزرگ دم صبحی با سجاده اش حرف میزده، گفت خودش با چشای خودش دیده که مادربزرگ سرش رو گذاشته بوده روی مهر و آروم صحبت میکرده. گفت تازه چندبار هم بوی فرشته ها از لای قرآن مادر بزرگ بلند شده، گفت اگه باور نمی کنی خودت برو قرآنش رو باز کن. گفت باید برم پیش مادربزرگ، باید به اون بگم دعا کنه. اون سنگینی فرشته هاش رو احساس میکنه، بوشون رو احساس میکنه، حتم داره صداشونم شنیده. صدای بالهاشون که میرفتن تو آسمونا پیغام مادربزرگ رو به خدا برسونن. گفت اون نفسش حقه، فرشته ها گوش به زنگ صداشن.
گفتم اصلا فرشته ها میتونن از پله ها برن بالا؟ فرشته ها میتونن پشت شیشه وایسن و گریه کنن؟ اصلا فرشته ها از شیشه رد میشن؟
گفت اگه دلت شیشه ای باشه، آره ازش رد میشن. وقتی که از دل شیشه ای رد بشن، اون وقت دلت میشکنه. گفت اینها رو مادر بزرگ گفته. گفته خیلی خوبه که دلت بشکنه. اصلش باید دلت بشکنه. دلت که بشکنه، فرشته ها میرن تا آسمون و پیغامت رو میدن به خدا. کی میدونه، شاید خدا بیاد پایین و ببین تو دلت چه خبره. گفت باید برم پیش مادر بزرگ، اون چند بار دلش شکسته، واسه همینه که صبحا تا طلوع آفتاب بیدار میمونه و با فرشته ها صحبت میکنه. واسه همینه که قرآنش بوی بال فرشته میده. گفت مطمئنه که فرشته ها پشت شیشه وایسادن و دارن گریه میکنن، دعا میکنن. گفت فرشته ها امین هستن، باید همه چی رو بهشون بگی. گفت خودش دیده که مادربزرگ این طرف شیشه وایساده و با فرشته ها حرف زده، حتمی صداشون رو شنیده. کی میدونه... شاید اصلا دیده باشدشون.... الله اعلم.






طبقه بندی: بیت نوشت،
[ سه شنبه 21 بهمن 1393 ] [ 07:30 ب.ظ ] [ مجید ترکابادی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

مجید ترکابادی


این وبلاگ به روز نمی شود. اینجا می شود مرا دید و خواند:
http://orosie.ir

[گاه آبی، گاه زرد، گاه سبز
و حتی گاهی قرمز.
خانه ام را رنگ رنگ می بینی
از پشت اُرُســـی ...
اما خانه ی من یکرنگ است
تنها یک رنگ
به رنگ عشق]
آخرین عکس در اینستاگرام

گم شده ام/بین هزاران هزار مساله ی کوچک/فقط به این بهانه که "داری بزرگ می شوی"/
دلم تنگ شده/برای یک گریه ی یکریز/جلو ویترین مغازه/به بهانه ی یک آبنبات چوبی./
می خواهم/وسط همین خیابان/گریه کنم/و جیغ بکشم/و پاهایم را روی زمین بکوبم/به بهانه ای ساده/به بهانه ی یک آبنبات چوبی./
میخواهم بزرگ نشوم
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Instagram
Majid Torkabadi's book recommendations, liked quotes, book clubs, book trivia, book lists (read shelf)