تبلیغات
اُرُسـی

از یادداشت های دوران آموزشی
پادگان خاتمی یزد/ 20 فروردین ماه 1393

تیرهایم به هدف خورد یا نه را نفهمیدم. اما می دانستم که تیرهایم را باید شلیک کنم. شلیک کردم. بعد گفتند بروید سیبل را ببینید و دور تیرهایتان با ماژیک خط بکشید. 16 تیر داشتم که 3تای آنها برای قلق گیری بود و ارزشی نداشت. سیبل را خوب نگاه می کردم. جای تیرهای سربازان قبلی هنوز مشخص بود. دور بعضی هاش با ماژیک قرمز و بعضی ها با ماژیک سبز خط کشیده شده بود. آنها که خط نداشت، تیرهای من بود. چندتاش به هدف خورده بود. خوشحال شدم. از اینکه دیدم آنفدر هم بی نتیجه نبوده. تیر را باید شلیک کرد، شاید بخورد... شاید نخورد... اما اگر بخورد به هدف عالی می شود. (مزن تیر خطا آرام بنشین و مگیر از خود). تیر را باید زد، من هم زدم. خورد؟ (تماشای غزالی را که از دست تو خواهد رفت). گفتند برگردید به جایگاه و خشاب ها را تحویل دهید.
20 دقیقه ای باید راه می رفتیم تا آسایشگاه. بچه ها به صف شدند، صلوات می فرستادند و می رفتند. سرهنگ داد زد: "بی صدا حرکت کنید". ما هم به بچه ها گفتیم بی صدا حرکت کنید. سرهنگ عصبانی بود. خیلی عصبانی. به خاطر گندی که صبح بچه ها جلوی سردار زده بودند و قرار بود به خاطرش کلی جریمه شویم. سرهنگ گفت: (( کی گفت صلوات نفرستید؟)) من و ارشد رفتیم دفتر فرماندهی. داشتند فرم تجدید دوره ی رضا اصفهانی را پر می کردند. یکبار به او گفته بودم که باورم نمی شود تو بیدار باشی و نخندی. رضا اصفهانی با آن قد کوتاهش، بغ کرده بود گوشه ی دفتر. انگار قدش کوتاهتر شده بود. سرهنگ با همان لحن محکمش داد کشید: ((چرا گفتی صلوات نفرستن؟)) این را که می گفت نگاهش روی برگه بود و من را نمی دید. گفتم فکر می کنم شما با گروهان 22 بودید که بی صدا حرکت کنند و ما چون انتهای صف بودیم، فکر کردیم با ما هستید و میخواستیم انتقاــ... سرش را تندی آورد بالا و من را نگاه کرد. آمد رو به رویم ایستاد و زل زد به صورتم. دو کتفم را محکم فشار داد و چسباند به دیوار. با خنده ی مبهمی که این وقتها به صورتش می افتاد دوباره پرسید: ((چرا گفتی صلوات نفرستن؟)) دوباره همان حرفها را زدم. گفت اهل کجائی؟ گفتم تهران. خنده ی مبهمش بیشتر شد. به ارشد گفت رفتی یک نفر آدم مظلوم با خودت آوردی که قضیه به خیر برسد؟ به من گفت: ((گردنت را بشکنم؟)) گفتم دنیا گردن ما را شکسته سرهنگ. منظورم از دنیا، دنیای خودم بود. غرور مرد حکم گردنش را دارد. وقتی غرورش بشکند، انگار گردنش شکسته. گفتم دنیا گردن ما را شکسته سرهنگ. کاش گردنم را شکسته بودی به جای غرورم. میخواستم وارد دنیایت شوم. گفتی اینطوری رد نمی شوی از دَر که وارد دنیایم شوی. باید بشکنی. غرورم را شکستم. غرورم که شکست از در رد شدم و آمدم مقابلت و گفتم دنیای من می شوی؟ گفتی با این گردن شکسته؟ گفتم دنیا گردن ما را شکسته سرهنگ. گفتی اصلا تو از دنیای من چه می دانی؟ گفتم دنیای من می شوی؟ خندیدی... گفتی با این گردن شکسته؟ گفتم گردنم را تو شکستی... گفتی دلت چه؟ دلت هم شکسته؟ اشک در چشمان رضا اصفهانی جمع شده بود. گفت سرهنگ می شود گذشت کنید؟ سرهنگ گفت نوبت تو هم می رسد، فعلا همان گوشه منتظر باش. گفتم دنیا گردن ما را شکسته سرهنگ. گفت دلت چه؟ دلت هم شکسته؟ بچه ها می گویند شعر می گویی، راست می گویند؟ گفتم گاهی. خنده ی مبهمش بیشتر شده بود. ساکت ماندم. گفتم گردنم را تو خودت شکستی. بعد اشک در چشمهایت جمع شد. بعد دستمال گرفتی جلوی صورتت و رفتی و دیگر تو را ندیدم. گفتم رضا باورم نمی شود که تو بیدار باشی و نخندی. تو رفتی و من دنبالت دویدم. هر قدر می دویدم باز تو تندتر می رفتی. هرقدر صدا می زدم بر نمی گشتی. با یک دست دستمال جلوی صورتت را گرفته بودی و تند تند می رفتی.
دنباله ی شالت انگار اندازه ی دنیا کشیده شده بود و در هوا چرخ می خورد. شالت می خورد به صورتم. گفتم صبر کن و تو تندتر رفتی. گم شدم. در دنیایی که بزرگ بود و هیچ چیز در آن نبود، جز تو. گفتم لا اقل دَر را نشانم بده، می خواهم برگردم! گفتی با این گردن شکسته؟ گفتم دنیا گردن ما را شکسته سرهنگ. گفت برو دنبال کارت، ساعت 2 تا 3:15 صبح هم باید نگهبانی بدهی. رضا اصفهانی بغ کرده بود گوشه ی دفتر. انگار قدش کوتاهتر شده بود.



طبقه بندی: دل نوشت،
برچسب ها: سربازی، خاتمی یزد،
[ جمعه 22 اسفند 1393 ] [ 10:05 ب.ظ ] [ مجید ترکابادی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

مجید ترکابادی


این وبلاگ به روز نمی شود. اینجا می شود مرا دید و خواند:
http://orosie.ir

[گاه آبی، گاه زرد، گاه سبز
و حتی گاهی قرمز.
خانه ام را رنگ رنگ می بینی
از پشت اُرُســـی ...
اما خانه ی من یکرنگ است
تنها یک رنگ
به رنگ عشق]
آخرین عکس در اینستاگرام

گم شده ام/بین هزاران هزار مساله ی کوچک/فقط به این بهانه که "داری بزرگ می شوی"/
دلم تنگ شده/برای یک گریه ی یکریز/جلو ویترین مغازه/به بهانه ی یک آبنبات چوبی./
می خواهم/وسط همین خیابان/گریه کنم/و جیغ بکشم/و پاهایم را روی زمین بکوبم/به بهانه ای ساده/به بهانه ی یک آبنبات چوبی./
میخواهم بزرگ نشوم
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Instagram
Majid Torkabadi's book recommendations, liked quotes, book clubs, book trivia, book lists (read shelf)