تبلیغات
اُرُسـی

هر مرد فقط یک وظیفه دارد و آن این است که در جست و جوی خویشتن باشد، به اراده ی استوار و پایدار دست یابد، و به راه خود، به هرجا که منتهی می شود ادامه بدهد. من اغلب با تصاویر آینده بازی می کردم، خواب نقش هایی را می دیدم که ممکن بود به من سپرده شوند - شاید نقش یک شاعر، یک پیامبر یا یک نقاش یا پیشه هایی از همین گونه. همه اش بیهوده بود. من نیامده بودم شعر بسرایم یا نقاشی بکشم. برای این هدف نه من آمده بودم نه فرد دیگری. هر کس با یک حقیقت رو به رو است: راه رسیدن به خویش را بیابد.

دمیان، فصل یعقوب و فرشته
هرمان هسه


در راهروها کسی نیست و گه گاه صدای ضعیف چند دانشجو به گوش می رسد. دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران. از معدود دانشکده هایی که وقتی در طبقاتش قدم می زنم، حال و هوای خاص و مبهمی به من دست می دهد. چند دقیقه ای از اتمام مستند قیصر امین پور می گذرد. بعد از اتمام فیلم سالن را سریع ترک میکنم. محمد هنوز در سالن نمایش است و مشغول صحبت کردن با همسر قیصر امین پور و آقای منوچهر مشیری. قدم زدن در راهروهای ساکت و قدیمی دانشکده، برایم شیرین و خاص است. احساس مبهمی دارم. دلم میخواهد مثل چند ماه پیش بتوانم راحت و روان شعر بگویم. فضایش آنقدر برایم الهام بخش است که با خودم فکر می کنم اصلا کاش ادبیات می خواندم تا در این دانشکده رفت و آمد کنم!
بالاخره محمد بیرون می آید و بعد از چندین ماه، حال و احوال می کنیم. دورادور خبر داشتم که درگیر ساختن مستند و فیلم کوتاه شده است. می پرسد "خب... حالا چیکارا می کنی؟" می گویم که کمی دانشجو هستم و کمی کارمند. می پرسد کارمند کجا؟ برایش شرح میدهم که فعالیت شرکت در زمینه تجارت الکترونیک و اینهاست و اتفاقا کار من متنوع و خوشایند است. کمی سکوت می کند. با لحن خاص خودش می گوید: حقیقتا برایت خیلی خوشحالم که می بینم مشغول به فعالیت حرفه ای هستی و پیشرفت کرده ای... اما راستش کمی ناراحت شدم. از حرفش کمی تعجب می کنم. قبل از آنکه بپرسم چرا خودش می گوید. می گوید که دوست نداشته بعد از چند وقت که مرا می بیند، خبردار شود که از دنیای ادبیات و هنر جدا شده ام. می گوید تو باید در فرهنگ بمانی! از در دانشکده بیرون آمده ایم و آرام آرام به سمت درب اصلی می رویم. چند دانشجوی دختر و پسر روی نیمکت نشسته اند و صحبت می کنند. می گوید: کار خوب است، کسب درآمد خوب است... اما... اینها را با هر کسی در میان نمی گذارم ها... اما می دانم مثل هم هستیم. تو منظورم را می فهمی. کار خوب است، اما واقعا از خودت راضی هستی؟ از وضعیتت؟ از کاری که میکنی؟ ناگهان یاد چند ساعت پیش خودم می افتم. برایش توضیح می دهم که حدود ساعت 2 ظهر، وقتی سعی می کردم از ساعت Gucci عکسی تبلیغاتی بگیرم، ناگهان چه یاس و احساس پوچی ای بر من چیره شد. درست وقتی که از دریچه دوربین به صفحه ساعت زل زده بودم تا عقربه ثانیه شمار به جای مناسبش برسد و شاتر را بزنم، از خودم پرسیدم اصلا معلوم هست چه کار می کنی؟ چند وقت است شعر نگفته ای؟ نویسندگی چه شد؟ بعد سیل سوالها چنان به ذهنم هجوم آوردند که دیگر نتوانستم درست کار کنم. سردرد عجیبی گرفتم و کار برایم غیر قابل تحمل شد.
می گوید همیشه از خودش می پرسیده که چرا پدر من در خانه اینقدر کم کتاب می خواند! الان در سن 27 سالگی فهمیدم چرا و این مساله دیوانه ام می کند. می گوید آدمی که نتواند کتاب بخواند به چه دردی می خورد؟ یعنی حاصل زندگی ما چه می شود؟ اینکه بیاییم و برویم و همین؟ می گوید تمام آرزویش این است که بتواند ساخت مستندش را تمام کند تا شاید کمی احساس رضایت کند. از من درباره کتاب شعرم می پرسد و می گویم چندین بار اقدام کرده ام و باز سرد شده ام و متوقفش کرده ام و دوباره قصد کردم منتشرش کنم و دوباره... می گوید به مسیر خودت برگرد. همان حال و هوای خودت را پیدا کن. می گویم اما آخر بدون پول... بدون کار نمی شود که. عینکش را بر می دارد، چشمانش را می مالد و می گوید: قبول دارم. اما هرطور شده به راه خودت برگرد. اگر الان نتوانیم به خاطر سختی ها مسیر درستمان را پیدا کنیم، معلوم نیست در آینده بشود. اصلا معلوم نیست آینده مان چه بشود. حرفش را قبول دارم. همیشه از این ترس داشتم که شعرهایی که میخواستم بگویم، داستانی که می خواستم بنویسم، عکسی که می خواستم بگیرم، همه و همه مثل غدّه ای بدخیم در گلویم گیر کند. طوری که حسرت انجامش همیشه در وجودم بماند. اینکه زندگی کنی اما از درون احساس تباهی کنی. اینکه نتوانسته باشی خودت را اغنا کنی. این فکر که بدون هیچ اثر و تولیدی از دنیا بروم، دیوانه ام می کند. به محمد می گویم که همین چند کلمه صحبت چقدر برایم تاثیر گذار و مهم بوده است. هرچند دوست داشتم صحبتمان ادامه پیدا کند، اما به ناچار از هم جدا می شویم.
عرض خیابان انقلاب را طی می کنم. سمت چپم دانشگاه تهران و سمت راستم قطار ماشین ها و آدم ها. از این همه شلوغی و رفت آمد به وحشت می افتم. کجا می روم؟ آن پیرمرد با آن عصایش کجا می رود؟ از کجا آمده؟ به چه چیز فکر می کند؟ یا همین دختر و پسری که خنده کنان از کنارم رد شدند. بعد از خنده ها چه می شود؟ یا همین فرفره فروش که ماه پیش اینجا نشسته بود و حالا نیست. احساس می کنم زندگی می خواهد مرا منجمد کند. صبح بروم و شب برگردم.
صبح بروم و شب برگردم. صبح بروم و شب برگردم. صبح بروم و شب برگردم. بگویم و بخندم. بخوابم و بیدار شوم. یخ زده و بی حرکت. من از انجماد می ترسم. از اینکه صبح بروم و شب برگردم. می خواهم کار کنم. اما چه کار؟ اصلا چه کار می توانم انجام بدهم وسط این همه شلوغی و یخ زدگی؟ تا دیر نشده باید کاری کنم./ باید که کاری بکنم./ وقتش شده که کاری بکنم./ وقتش شده که آماده ی کاری بشوم/ ((وقت آن است که آماده ی کاری بشوم))
مترو خیلی شلوغ است و من بیخواب. آنقدر که چشمانم را به زور باز نگه می دارم. یاد حرف محمد می افتم. ((آدمی که کتاب نخواند هپلی می شود)) با خودم زمزمه می کنم: وقت آن است که آماده ی کاری بشوم. کتابم را از کیفم در می آوردم. سعی میکنم با دست چپ دستگیره را بگیرم و با دست راست کتاب را باز نگه دارم. نشانه ی قبلی را پیدا میکنم. فصل آخر: شروع پایان.




طبقه بندی: دل نوشت،
برچسب ها: دمیان، هرمان هسه،
[ دوشنبه 7 اردیبهشت 1394 ] [ 10:19 ب.ظ ] [ مجید ترکابادی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

مجید ترکابادی


این وبلاگ به روز نمی شود. اینجا می شود مرا دید و خواند:
http://orosie.ir

[گاه آبی، گاه زرد، گاه سبز
و حتی گاهی قرمز.
خانه ام را رنگ رنگ می بینی
از پشت اُرُســـی ...
اما خانه ی من یکرنگ است
تنها یک رنگ
به رنگ عشق]
آخرین عکس در اینستاگرام

گم شده ام/بین هزاران هزار مساله ی کوچک/فقط به این بهانه که "داری بزرگ می شوی"/
دلم تنگ شده/برای یک گریه ی یکریز/جلو ویترین مغازه/به بهانه ی یک آبنبات چوبی./
می خواهم/وسط همین خیابان/گریه کنم/و جیغ بکشم/و پاهایم را روی زمین بکوبم/به بهانه ای ساده/به بهانه ی یک آبنبات چوبی./
میخواهم بزرگ نشوم
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Instagram
Majid Torkabadi's book recommendations, liked quotes, book clubs, book trivia, book lists (read shelf)