تبلیغات
اُرُسـی

برشی از یک داستان کوتاه

یک حرف مانده بود که باید میزدم. اما یادم نیامد! از قبل خیلی فکر کرده بودم به اینکه موقع خداحافظی چه چیزی بگویم. سعی کردم ذهنم را جمع و جور کنم تا یادم بیاید آن یک حرف مهم را. انگار داشت گریه می کرد، اما چشمانش خیس نبود. گفت (( یعنی میخوای برای همیشه خداحافظی کنیم؟ به همین راحتی؟)) گفتم ((خیلی هم راحت نیست. اما باید خداحافظی کنیم)) گفت (( چرا؟ خوب یه چیزی بگو لا اقل! یه دفعه اومدی میگی میخوای بری. با توام)) آخرین کلمه را طوری فریاد زد که انگار هم التماس میکند و هم تنفرش را نشان میدهد. دستانم را باز کردم و در آغوش گرفتمش. کم کم سرش را گذاشت روی شانه ام. دهنم را بردم نزدیک گوشش تا چیزی بگویم. تا حرفی بزنم. آن حرف مهم را. حرفی که از قبل خیلی به آن فکر کرده بودم. حس کردم شانه ام خیس شده. پرسید: ((چرا میخوای بری؟)) هرچه فکر کردم یادم نیامد.




طبقه بندی: دل نوشت، داستان کوتاه،
[ یکشنبه 24 خرداد 1394 ] [ 12:34 ق.ظ ] [ مجید ترکابادی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

مجید ترکابادی


این وبلاگ به روز نمی شود. اینجا می شود مرا دید و خواند:
http://orosie.ir

[گاه آبی، گاه زرد، گاه سبز
و حتی گاهی قرمز.
خانه ام را رنگ رنگ می بینی
از پشت اُرُســـی ...
اما خانه ی من یکرنگ است
تنها یک رنگ
به رنگ عشق]
آخرین عکس در اینستاگرام

گم شده ام/بین هزاران هزار مساله ی کوچک/فقط به این بهانه که "داری بزرگ می شوی"/
دلم تنگ شده/برای یک گریه ی یکریز/جلو ویترین مغازه/به بهانه ی یک آبنبات چوبی./
می خواهم/وسط همین خیابان/گریه کنم/و جیغ بکشم/و پاهایم را روی زمین بکوبم/به بهانه ای ساده/به بهانه ی یک آبنبات چوبی./
میخواهم بزرگ نشوم
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Instagram
Majid Torkabadi's book recommendations, liked quotes, book clubs, book trivia, book lists (read shelf)