تبلیغات
اُرُسـی

از سیاهه های دوران آموزشی
یکشنبه 18 اسفد 1392/ تخت شماره ی 114/پادگان آیت الله خاتمی یزد




ساعت حدود 9 شب است و نیم ساعتی تا سرشماری و خاموشی وقت باقی مانده. از اینکه امروز یک شنبه است و نمی توانم از وقت آزاد 45 دقیقه ای برای دوش گرفتن استفاده کنم، به شدت کلافه ام. حمام 60 دوشی، روزهای فرد به گردان 1 و روزهای زوج به گردان2 اختصاص دارد. البته اگر «ممّد حمومی» به مرخصی ساعتی نرفته بود، می توانستم حوله ی سفیدرنگم را بپیچم دور تنم، طوری که کد سازمانی هک شده روی لباسم را بپوشاند. بعد چشمکی بزنم به محمد که بچه ی شیراز است و بی آنکه کُدم را به کسی اعلام کنم یا جایی ثبت کنم، بچپم کنج یکی از حمام ها و اجازه دهم آب گرم کمی سر حالم بیاورد. وقتی کدت را به کسی اعلام نکنی، می توانی بیشتر از وقت قانونی استحمام، یعنی همان 7 دقیقه، زیر دوش بمانی. این راه را ممّد حمومی وقتی به من یاد داد که برایش غزلی از فخرالدّین عراقی خواندم. ممد حمومی شیرازی، از بچه های گروهان ما بود و ارشد حمام. همه به او می گفتند که کار خیلی مهم و حیاتی ای به عهد دارد! یکبار که دیده بود روی تختم مشغول خواندن گزیده اشعار قیصر امین پور هستم، آمده بود کنار من و گفته بود که از اشعار سنتی کهن خوشش می آید. من هم که دیدم بچه ی شیراز است، یکی دو بار برایش از عراقی و حزین لاهیجی غزل خواندم. کلی سر کیف آمد. یکبار هم بی مقدمه غزلی از حامد عسکری برایش خواندم و تازه به این نتیجه رسیده بود که اشعار همین جدیدها را بیشتر دوست دارد. دو هفته ای از آشناییمان می گذشت که فهمدم هیچ از شعر سر در نمی آرد و فقط حال خوبی دارد. همین شد که بعضی وقت ها برایش از بافته های خودم می خواندم و او هم تندی می رفت باجه تلفن و برای دوست عزیزش می خواند. یکبار ازم خواست اجازه دهم که یکی دوبیت از غزلم را به اسم خودش بزند و برای دوستش بخواند. پشت تلفن گفته بود که اینجا حسّ شاعری پیدا کرده و برایش غزل گفته. دختر هم که اتفاقا در شعر و شاعری سر رشته ای داشته، از شعر بی نقص دوستش زده زیر خنده و گفته که چطور شده یک شبه وزن عرضی هم یاد گرفتی و گفته که حالش از دروغ به هم می خورد و حمومی گفته که هیچ وقت به او دروغ نگفته و بعد دختر از انبار ذهنش خاطره ی یک روز تفریح با سعید و فرشته را کشیده بیرون و گفته که آن روز هم جلوی فرشته دروغ گفتی که روزی سه بار به سحر زنگ می زنی و آن روز فقط برای اینکه آبرویش جلوی سعید نرود چیزی نگفته و اینکه اصلا از قیلان با طعم شیر-نکسافه خوشش نمی آید و عاشق هلو نعناع است و حمومی هیچ وقت به سلیقه ی او احترام نمی گذارد، باز به یاد حمومی آورده که برای تولدش یک شال قهوه ای با نوار نازک کِرم رنگ گرفته، در حالی که سحر بارها گفته از قهوه ای و متعلقاتش متنفر است و عاشق رنگ آبی و سرمه ایست و خلاصه بحثشان بالا گرفته و سحر بی خداحافظی گوشی را قطع کرده! حمومی هم کمی با من کلنجار رفت که چرا کاری کردم که سحر بفهمد شعر سروده ی او نیست. قرار شد فردا صبح سر کلاس عقیدتی، چند بیت تکه پاره با کلی اشکال وزنی ببافم تا حمومی دوباره زنگ بزند به سحر و بگوید اینبار خودش شعر گفته و عذرخواهی کند از کار شب گذشته.

بعد از ظهر یکشنبه، شعر را که دادم به حمومی، کلاهش را بالا انداخت و ضرب چهار خودش را رساند دم درب دژبانی تا از 5 ساعت مرخصی تشویقی اش نهایت استفاده را بکند. لابد می خواسته بی فوت وقت خودش را برساند به قهوه خانه ی درویش نزدیک میدان آزادی یزد و دود دوسیب -آلبالو را طوری بفرستد به ریه هایش که تا دو هفته  در پادگان شارژِ شارژ باشد و بعد هم برود کنار تلفن عمومی، تا می تواند با سحر حرف بزند. چونکه در آسایشگاه، هرکس فقط می تواند 3 دقیقه با تلفن صحبت کند که با احتساب زمان جابه جایی سربازها و گرفتن کد 16 رقمی و شماره گیری، اگر طرف آنور خط بی معطلی گوشی را جواب دهد، در بهترین حالتش حدود یک دقیقه و چهل ثانیه فرصت صحبت کردن وجود دارد. البته متاهل ها صف جدایی دارند با خط جدا. آن ها می توانند 6 دقیقه با همسرشان صحبت کنند. آرش متولد 71 بود و متاهل. آرش امروز ظهر برای سومین بار کارت تماس خود را به مبلغ 5000 تومان شارژ کرده بود و برای چهارمین بار در طول روز، به همسرش زنگ زده بود. تلفنش که تمام شد با خنده ای از من پرسید که آیا هنوز کارت شارژم بالای 4000 تومان اعتبار دارد؟ من هم به او گفتم بعد از گذشت 18 روز، هنوز 4154 تومان از اعتبار تماسم باقی مانده که اگر دوست داشت می تواند از آن استفاده کند. این اعتبار باقی مانده تا حدّی به خاطر فرصت کمم در بستن چمدان و تا حد زیادی به خاطر کم حوصلگی ام بود. چمدانم را آنقدر عجله ای بسته بودم که تقریبا همه ی چیزهای مهم را جا گذاشته بودم به جز بسته ی شکلات های مغزدار، دو سه کتاب شعر و دفتر و قلمم. البته جاگذاشتن هیچ کدامشان به اندازه ی یک کیلو برگه ی آلوی شسته شده دردناک نبود. روده ام واقعا درد می کرد. برگه ی تبلیغاتی پیترا ترنج که از لای درب خانه مان انداخته بودند داخل و من پشتش شماره ی 12،13 نفر از دوستانم را نوشته بودم هم جزو جامانده ها بود. به لطف تلفن همراه هوشمندم، جز شماره ی پدر و مادر و دو سه نفر از دوستانم، شماره ی هیچ کس دیگری را حفظ نبودم. البته اگر می خواستم می توانستم به همان دو سه  نفر که شماره شان را حفظ بودم زنگ بزنم و بعد از سی ثانیه خوش و بش کردن، شماره ی چند نفر دیگر از دوستانم را بگیرم و هر روز 30 دقیقه از وقت آزاد 45 دقیقه ایم را در صف تلفن بگذارنم تا فرصت 3 دقیقه ای نصیبم شود و بعد از شماره گیری و انتظار برای برداشتن تلفن، در همان یک دقیقه وقت مکالمه مدام دوستانم را نصیحت کنم که هرکاری می توانند انجام دهند تا به سربازی نروند. بعد آن ها در حالی که روی کاناپه ی خانه ی گرم و نرمشان انتظار خوردن شام خوش مزه ی مادرشان را می کشند، از پشت تلفن همراه هوشمندشان که مدام آمدن پیام جدید از فیسبوک و وایبر و واتزاپ را خبر می دهد، به کنایه بگویند که (( برو بابااااا.... سوسول. حالا انگار کجا رفته... )) بعد هی سعی کنم که توضیح دهم اینجا از ساعت 4 صبح تا 10 شب خیلی کندتر از آنچه تصورش را می کنند می گذرد و آن ها هم سر سوزنی درک نکنند دیر گذشتن یعنی چه! آن ها که تا ساعت 1 ظهر خواب بوده اند و بعد هم تا ساعت 9 شب خود را در فیسبوک و قهوه خانه سرگرم کرده اند و حالا منتظرند بعد از خوردن دست پخت خوش مزه ی مامان، با سه چهار نفر دیگر راهی بام تهران شوند تا آخرین نخ سیگارشان را در حالی بکشند که از آن بلندی زل زده اند به خیابان های مارپیچ و ساختمان های بلند و چراغ های کم نور و رنگارنگ تهران. برای همین از جا گذاشتن برگه ی تبلیغاتی پیتزا ترنج خیلی هم دلخور نشدم و به همین چند تماس کوتاه با مادر و پدرم اکتفا کردم. دیشب به مادرم گفتم که همه چیز خوب است و اینکه اینجا خیلی هم سخت نمی گیرند. گفتم غذایشان البته به خوشمزگی دست پخت شما نیست، اما خیلی هم بد نیست. گفتم مثل غذای دانشگاه است و از اینکه دیشب در ظرف آش حمیدرضا یک هزارپای پخته شده پیدا شد، چیزی نگفتم. در مورد اینکه برای جریمه یک ساعت و نیم در آفتاب ظهر یزد، کاپشن به تن و اسلحه به دست، خبردار ایستادیم هم چیزی نگفتم. عوضش او گفت که پنجشنبه عقدکنان شمیم –دختر عمه ام- است و اسم شوهرش مجید است. گفت که قرار است با زن عمو مرضیه با هم بروند به تالار. چون بابا هنوز گچ پایش را باز نکرده و عمو علی- همسر زن عمو مرضیه- هم هنوز از سفر چین برنگشته است. گفت آن ها کمی نگران این مطلب هستند که غیبت دو دائیِ تازه عروس، حرف به وجود بیاورد. به او گفتم که به عمو علی بگویند پنجشنبه از چین تماس بگیرد و به شمیم تبریک بگوید، بابا هم با همان پای گچ گرفته برود تالار. به نظرش راه خوبی آمد و آرام تر شد. بعد که خداحافظی کردیم، هنوز 4154 تومان از اعتبار تماسم باقی مانده بود.
دراز می کشم روی طبقه ی پایین تخت دو نفره که ملحفه ی سفید رنگش را تا می شده کشیده ام و آن را با 17 پونز نقره ای به زیر تخت محکم کرده ام. ملحفه از پایین تخت تا روی بالشت طوری کشیده شده که وقتی به تخت های خالی نگاه می کنی، خیال می کنی ملحفه را روی کسی کشیده اند که حالا چند روزی است نفسش در نمی آید. زل می زنم به چوب تخت بالایی. تخت بالایی ام ملحفه ی سفیدش را با 12 پونز محکم کرده. زیر تختش، از سال های دور نوشته هایی روی چوب کِرم رنگ باقی مانده است. وسط چوب هم طوری سیاه شده که انگار کسی سعی داشته چوب را آتش بزند، اما وسط کار پشیمان شده. نوشته ای نظرم را جلب میکند. شاید به خاطر اینکه با خودکار سبز نوشته شده، شاید هم به خاطر اینکه خیلی بدخط است. سعی می کنم عبارت را کامل بخوانم. ((خپلی...)) بعد یک شکل که مشخص نیست چه حرفی را نشان می دهد. بعد هم (( ام )) یا ((لــم)). کلمه ی بعدی را به راحتی می توان تشخیص داد: ((برات...)). انگار که جرقّه ای در ذهنم بزند، ناخودآگاه نوشته در ذهنم شکل می گیرد. حدس زدنش ساده است. (( خِپِلی...دلم برات تنگ شده!)) شاید هم می خواسته بنویسد ((خیلی...دلم برات تنگ شده!)).  فرقی هم نمی کند، مهم این است که روزی روی این تخت سربازی دراز می کشیده که دلش برای کسی که لابد دوستش داشته تنگ شده. حالا چه دلش «خیـلی» تنگ شده باشد چه دلش برای «خپـلی» تنگ شده باشد. به شخصه «خیلی» را بیشتر ترجیح می دهم. «خیلی»؟ چقدر این واژه ذهنم را درگیر می کند. خیلی. خیلی. واژه ای که به نظرم از بیان شدت واقعه ناتوان است و فقط می تواند عاجزانه بگوید: ((خیلی!)). چندبار این کلمه را بر زبان می آورم که ناگهان دلشوره ای عجیب و مبهم می افتد به جانم. مصرع شعری در ذهنم شکل میگیرد ((نشسته بر دل غمگین من غمی مبهم)) طوری دلشوره می گیرم که انگار تا چند دقیقه ی دیگر قرار است صندلی اعدام را از زیر پایم بکشند. بعد کم کم دلشوره جایش را به دلتنگی می دهد. دلم تنگ می شود. دلم خیلی خیلی تنگ می شود. احساس دلتنگی شدید وجودم را تهی می کند و تمام توانم را می گیرد. حس می کنم اگر پاهایم را روی زمین قرار دهم نمی توانم حرکت کنم. بعد تکه های بُغضی مبهم همراه با گلبول های قرمز خون، از میان موی رگ ها و شریان های اصلی با سرعتی استثنایی خود را به قلبم می رسانند و قلب دوباره همه ی بغض را پمپاژ می کند درون مویرگ ها و شریان های اصلی و سلول ها. شماره ای را در ذهنم مرور می کنم. هنوز به خاطر دارمش. به سرعت خودم را می رسانم به صف تلفن. آنقدر منتظر می مانم تا فرصت 3 دقیقه ای آغاز شود. شماره را می گیرم. چندبار بوق می خورد. کسی تلفن را جواب نمی دهد. بدون هیچ دلیل قانع کننده ای استرس گرفتم. دست راستم در حین شماره گرفتن می لرزد و کف دست چپم که گوشی تلفن را نگه داشته به شدت عرق می کند. قطع می کنم و دوباره می  گیرم. چند سرباز با سنگ به شیشه می زنند که حق دارم فقط یکبار شماره گیری کنم. می گویم که جواب نداده. تلفن بوق می خورد. صدایی صمیمی از میکروفون تلفن هوشمند وارد می شود و در هوا چرخ می زند و چرخ می زند و با سرعت خودش را از خانه ای در شمال تهران می رساند به پادگان آموزشی نیروی زمینی یزد و از آنجا وارد مخابرات می شود و بعد پیچ می خورد لای سیم های تلفن و می خورد به گوشم (( الو.... الوو.... بفرمایید؟ الو...)) بعد چند لحظه سکوت می کند. من هم سکوت می کنم. انگار می خواهم حرف بزنم، اما نمی دانم چه چیزی بگویم. با کف دست طوری مقابل میکروفن گوشی را می گیرم که هیچ صدایی از سربازخانه ی نیروی زمینی واقع در جنوب یزد، به اتاق دختری در خانه ای واقع در شمال تهران نرسد. چشمانم را می بندم و گوشم را تیز می کنم. دختر آن طرف خط چیزی نمی گوید، جز صدای ضعیف و نامفهوم تلویزیون خانه شان، صدای دیگری از گوشی تلفن شنیده نمی شود. چشمانم را باز می کنم و گوشی را می گذارم. لحظه ای به دیوار اتاقک شیشه ای تلفن خانه تکیه می دهم، نفس عمیقی می کشم و می زنم بیرون. صدای آرش را از پشت سرم می شنوم که می گوید: ((چقدر زود تموم شد... اگه شارژت تموم شده بیا با کارت من زنگ بـــ...)) و بعد چندبار اسمم را صدا می کند. به آسایشگاه که می رسم، وِلو می شوم روی تختی که ملحفه ای سفید روی آن محکم کشیده شده. خودکار آبی ام را بر می دارم و درحالی که به پشت دراز کشیده ام، روی چوب تخت بالایی ام می نویسم:

خرمن گیسویت را نمی خواهم
و کمان ابرویت را
یا نرگس چشم
یا غنچه ی دهان
یا قامت سرو
یا لب لعل
و ماه صورتت را
                   نمی خواهم

آه، اگر چیزی هست برای رام کردن این اسبِ وحشیِ روح

  صدایت...
      صدایت...
           صدایت....

تنها صدایت از پشت تلفن راه دور...  *



*
شعر از کتاب " و دست هایت بوی نور می دهند" - مصطفی مستور



طبقه بندی: دل نوشت،
دنبالک ها: همین نوشته در وبلاگ قبلی،
[ چهارشنبه 7 خرداد 1393 ] [ 11:22 ب.ظ ] [ مجید ترکابادی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

مجید ترکابادی


این وبلاگ به روز نمی شود. اینجا می شود مرا دید و خواند:
http://orosie.ir

[گاه آبی، گاه زرد، گاه سبز
و حتی گاهی قرمز.
خانه ام را رنگ رنگ می بینی
از پشت اُرُســـی ...
اما خانه ی من یکرنگ است
تنها یک رنگ
به رنگ عشق]
آخرین عکس در اینستاگرام

گم شده ام/بین هزاران هزار مساله ی کوچک/فقط به این بهانه که "داری بزرگ می شوی"/
دلم تنگ شده/برای یک گریه ی یکریز/جلو ویترین مغازه/به بهانه ی یک آبنبات چوبی./
می خواهم/وسط همین خیابان/گریه کنم/و جیغ بکشم/و پاهایم را روی زمین بکوبم/به بهانه ای ساده/به بهانه ی یک آبنبات چوبی./
میخواهم بزرگ نشوم
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Instagram
Majid Torkabadi's book recommendations, liked quotes, book clubs, book trivia, book lists (read shelf)